Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 81898
تاریخ انتشار : 10 شهریور 1394 16:24
تعداد بازدید : 2123

10 شهریور

تکنیک فاصله گذاری در داستان های قرآن

مقاله آقای جابر رضایی با عنوان "تکنیک فاصله گذاری در داستان های قرآن "

 


عنوان مقاله : تکنیک فاصله گذاری در داستان های قرآن

نگارنده : آقای جابر رضایی



مقدمه

تکنیک فاصله گذاری برشت که در زبان انگلیسی estrangement و در زبان آلمانی به آن بیگانه سازی یا دور سازی می گویند چیزی نیست جز ایجاد حالت شگفت زدگی و تعجب در بیننده در برخورد با پدیده های هنری که به صورت ساده و بدیهی عرضه می شوند و این مهمترین بخش از اندیشه های برشت است که آن را از نمایش های چینی و ژاپنی اقتباس کرده است.

برشت از تکنیک فاصله گذاری هدفی جزایجاد یک فضای صمیمی و ساده بین تماشاگر و رویداد ندارد او با عرضه نواقصی که در اجتماع وجود دارد به صورت یک اثر هنری می خواهد تماشاگر را به فکر فرو برد و ضمیر ناخودآگاه او را آگاه سازد تا حقایق را بهتر بفهمد و درک نماید او می خواهد بیننده با دیدن یک اثر هنری ازفضای عاطفی و مهربان یک فیلم به فضایی واقعی و ملموس برسد او فاصله گذاری را برای درهم ریختن و خنثی کردن توهم آفرینی تئاتر و نیز جلو گیری از همذات پنداری تماشاگر با کاراکترها به کار می گیرد(تعاونی،65:1384).

به نظر می رسد این روش که برگرفته از نمایشهای باستانی است و ما نمونه آن را در تعزیه مشاهده می کنیم می تواند روشی جدید برای به تصویر کشیدن داستانهای قرآن باشد که خود هدفی جز برانگیختن افکار و تفکر در آفاق و انفس و خالق آنها ندارد

این واژه را گاهی به نام بیگانه سازی و گاهی هم به نام آشنایی زدایی می خوانند، برشت این واژه را: مترادف (تاریخی شدن) به کار برده است که ناظر بر فاصله انتقادی روایتگری است که گذشته و حال را توصیف میکند.

این شیوه شالوده ی نظریه های ابتدایی و نهایی او است، برشت این شگرد را برای غرابت بخشیدن به بدیهیات، مسائل پیش پا افتاده ی روزمره و دیگر پدیده هایی به کار می گیرد که نزدیکی و الفت و تماس مداوم با آنها شگفتی شان را زدوده و از معنای اصلی عاری نموده است(تعاونی،65:1384). او می گوید: «اگر در تئاتر قراردادی، «همدردی» می کوشد از یک رویداد ویژه یک چیز معمولی بیافریند، «فاصله گذاری» یک رویداد معمولی را به چیزی ویژه تبدیل می کند.»

 

 

 

تئوری فاصله­ گذاری در خلق درام

تکنیک فاصله­گذاری پیش از هر چیز، منجر به حرکت «تئاتر» به سوی منش داستانی «درام» می­شود؛ یعنی از حالت محدود بازیگر- تماشاگر در بردارنده تمامی روابطی می­شود که با داستان ارائه شده مرتبط است.

سوال این است که آیا می­توان در چارچوب این تکنیک، بوطیقایی همه­جانبه از نوع غیرارسطویی بنا نهاد که به همه اصول داستانی دراماتیک و تئاتری پایبند باشد؟

با توجه به ماهیت ناشناخته و هنوز نامعین قلمرو مورد نظر، آنچه در پی می­آید به طور اجتناب­ناپذیری بسیار التقاطی است و منابع متفاوتی از پژوهش­های ادب داستانی، نمایشی، شعر و حتی مباحث زبان­شناسیک را در بر می­گیرد.

تأکید برشت بر رجوع به شعور تماشاگر، برداشت غیر عاطفی، استفاده از موضوع­های اقتصادی و اجتماعی و «بازیگری از راه بازگویی» – که همان بازی «نقل قولی» است- بدون تظاهر به این که بازیگر و کارگردان از آنچه روی صحنه در شرف وقوع است بی­خبرند از این جهت مورد اهمیت است که بعدها همه این ها را بر روی هم تکنیک «فاصله گذاری» نامید.

اندیشه فاصله گذاری یک شگرد نیست، یک مفهوم منطقی است. مفهوم استقلال، نقد، تفکر، مفهوم شرافت انسانی، در پنهان نکردن، در یکی دیگر گم نشدن. فاصله گذاری در مقابل پذیرش است، تمکین است و یا عادت به تمکین­پذیر بودن، عادت به پذیرفتن. بازیگری یا تماشاگری یعنی عادت به ندیدن و از طریق ندیدن، پذیرفتن امور و تن دادن، به مثابه امر طبیعی عادات که توانایی دیدن را کور می کند:

- عادت به زندگی روزمره، عادت به روابط موجود، عادت به تئاتر روز یا تراژدی خطی قانونی شده ارسطویی.

- عادت به همذات­پنداری، عادت به عدم حضور عوامل فنی، عادت به پذیرفتن دیوار چهارم در فضای متصنع تئاتر، عادت به پنهان کردن و همه این ها، همه این عادات، به عنوان یک میثاق فطری بشری.

اگر فاصله گذاری اصل می شود، به معنای فاصله گرفتن از واقعیت و مصنوعی شدن نیست، بل، به معنای پرده نیانداختن روی واقعیت است. واقعیت درونی و رفتاری که می توانی آن را دگردیس کنی. بخشی را بگویی و بخشی را نگویی؛ که در این حالت نه از خود می گویی، نه از واقعیت. بل چیزی جدید عرضه می کنی که می تواند جهان را به جای آشکار کردن، پنهان کند؛ و این، بیش از همه از برای بازیگر است که قرن­هاست خود را پنهان می کند تا شاید کاراکتر عیان شود.

البته موضوع قابل تذکر این است که منظور ما از فاصله­گذاری استفاده از همه عناصر تئاتر روایی (اپیک) نیست تا بخواهیم عنصر کشمکش را حذف کنیم بلکه منظور ما استفاده از تکنیک فاصله­گذاری در قالب روایت ارسطویی است که در عین جذابیت و تولید یک درام دینی از بیگانگی بیننده و بیخودی آن جلوگیری کنیم و او را وادار به تعقل و تفکر نمائیم. درگیری و برخورد و تداخل این کاراکترها در خلال «داستان» است که هسته مرکزی تئاتر اپیک می­شود.

دستاورد برشت در قلمرو تئاتر دو جنبه دارد:

 1. جنبه فرم (قالب)

 2. جنبه محتوا (مضمون) (تعاونی، 2535: 44)

   شیوه روایت­گری داستان­های قرآن در خلق درام 

هدف اصلى قرآن از نقل قصه ها و داستانهايش عبور دادن انسان از گذرگاههاى تاريك و ترسناك و رساندن او به سرزمين روشناييها و هدايت است . منتها «ضمن تعقيب آن هدف اصلى ، گاه مناسبتى ايجاب مى كند كه داستانی را برگزيند و به  شيوه ایی مناسب و با زيبايى هنرى خاص ، روایت گری کند، ليكن نه بر اساس خيالپردازى و قصه آفرينى ، بلكه بر اساس ‍ ابتكار و آفرينش هنرى و با اتكا به واقعيتهاى قاطع و ترديدناپذير». از اين روش و شيوه قرآن در نقل قصه ها و داستانها بايد تحت عنوان «روش قصه پردازى قرآن» نام برد. (سید قطب، 1389: 251)

طرح در قرآن

داستانها در قرآن به دو شکل بیان می شود گاهی در یک سوره داستان از ابتدا تا انتها به صورت مفصل بیان می شود اما گاهی نیز به صورت گذرا و به سرعت مختصری از داستان بیان می شود که بسیار شبیه به طرح های داستانی و یا نمایشی است که مهمترین بخش آن نیز محسوب می شودعنصری که زیر بنای داستان را تشکیل می دهددرباره طرح و پیرنگ آمده است که«پیرنگ وابستگی موجود میان حوادث داستان را بطور عقلانی تنظیم می کندريا؛از این نظر پیرنگ فقط ترتیب و توالی وقایع نیست بلکه مجموعه سازمان یافته وقایع است، این مجموعه وقایع و حوادث با رابطه علت و معلولی باهم پیوند خورده اندو با الگو ونقشه ایی مرتب شده اند »(میر صادقی،1380)

طرح و پیرنگ در قرآن به چهار شیوه ارائه شده است:

1)      داستان در ابتدا با مقدمه ایی شروع می شود و در ادامه به صورت مفصل به آن می پردازد این شیوه در داستانهای طولانی قرآن رعایت شده است که از نمونه های آن داستان حضرت یوسف است که با دیدن خوای آغاز می شود و با درگیری برادران که آغاز بحران است ادامه پیدا می کند تا به نقطه اوج که قصر عزیز مصر است می رسدو در نهایت گره گشایی حاصل می شود

2)      شیوه دوم ارائه پایان داستان با هدف تشویق خواننده و سپس بازگشت به عقب می باشد؛ که داستان حضرت موسی در سوره قصص از این نوع است(قصص/6-3)

3)      سوم بیان داستان بدون هیچ مقدمه اییکه داستان حضرت مریم(س) و داستان حضرت سلیمان(ع) با مورچه و هدهد و بلقیس از این نوع است

4)      گاهی از روش نمایشی درامی استفاده می شود که بر عنصر گفتگو و رویدادها تکیه می کند و از زبان قهرمان بیان می شود مانند داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل(ع)در آیات127الی129سوره مبارکه بقره.

کنش در داستان­های قرآن

گاهی نحوه روایی یک داستان به گونه ایست که پر انرژی ترین حادثه ها را کم رنگ می کند و مخاطب به راحتی از کنار آن می گذرد اما گاهی هم این نحوه در روایت بالاترین کنش را ایجاد می کند .در داستان حضرت آدم بعد از گفتگوی ملائکه با پروردگار همه منتظر دیدن مخلوقی هستند که جنس او با ملائکه متفاوت و از گل متعفن ساخته شده است.این انتظار و تصور شکوهمند انرژی را آزاد می کند که حوادث ادامه داستان تا پایان آن را تحت تاثیر قرار می دهد.

و یا در داستان حضرت موسی انتظار مخاطب برای تولد شخصیت اصلی داستان در کنار حوادثی که در حال وقوع است و کشته شدن فرزندانی که تازه متولد شده اند کنشی را ایجاد می کند که تا کاخ فرعون کشیده می شود.

 

موسیقی در قرآن

ابن خلدون در تعریف موسیقی می گوید«موسیقی عبارت است از آهنگ دادن به اشعار موزون از راه تقطیع آوازها به نسبت های منظم معلومی که بر هر آواز آن هنگام قطع شدن ،توقیع گاملی پدید می آید و آن گاه یک نغمه (آواز خوش)تشکیل می یابد ،سپس این نغمه بر حسب نسبت های معینی با یک دیگر ترکیب می شوند و به سبب این تناسب که در این آوازها به وجود می آید ،شنیدن آنها لذت بخش می گردد»(ابن خلدون،1375ش،ص844)

یکی از زیباترین موسیقی های موجود لحن و آهنگی است که در قرآن وجود دارد و به صورتی اعجاز آمیز با آیات آمیخته شده است .

در کلامی زیبا از رسول خدا(ص)نقل شده است:«لکل شیء حلیه و حلیه القرآن الصوت الحسن؛ هر چیزی زیوری دارد و زیور قرآن صدای خوش است»(کلینی،بی تا،ص420).

و در حدیث دیگری فرمود«زینوا القرآن باصواتکم؛قرآن را با اصوات خوش زینت بخشید»(مجلسی،بی تا،ص90)

سید قطب درباره موسیقی قرآن می گوید:«چنین نوایی در نتیجه نظام مندی ویژه و هماهنگی حروف در یک کلمه و نیز هم سازی الفاظ در یک فاصله پدید آمده و از این جهت قرآن ، هم ویژگی نثر و هم خصوصیات شعر را توام دارد، با این برتری که معانی و بیان در قرآن، آن را از قید و بند های قافیه و افاعیل بی نیاز ساخته و در عین حال شئون نظم و نثر،هر دو را داراست.مثلا در سوره .........

در قرآن کریم بسیاری از فاصله ها با حروف «مد» و «لین» و افزودن حرف نون ختم می شوند و حکمت آوردن چنین حروفی ایجاد نوعی آهنگ است.اما چنان چه با یکی از این حروف خاتمه نیابد ، مثلا با یک حرف ساکن پایان پذیرد ، یقینا این حرف به شایسته ترین وضه در جای خود نشسته است.

 نظم آهنگ واژگان قرآن، دارای نغمه ایی زیبا و نوایی دلپذیر است که احساسات آدمی را برانگیخته و دل ها را شیفته خود می کند .زیبایی نوای قرآن برای هر شنونده ایی هر چند غیر عرب محسوس است.

ما در قرآن با سه نوع موسیقی روبرو هستیم:موسیقی اول مربوط به آیاتی است که به صورت سریع داستانها را مرور می کند،نوع دوم مربوط به روایتگری عادی قرآن است که داستانها به صورت معمول بیان می شود و نوع سوم هم موسیقی حماسی قرآن است که مربوط به جنگها و داستانهای با کنش بالاتر است

گره گشایی

گره گشایی در کنار نقطه مقابل خود یعنی گره افکنی بنای اصلی تمام پیرنگ بندی ها و دو طرف آغازین و پایانی تنش و حرکت و پویایی داستان است(میشل آدام،ترجمهحسین زاده و شهپر راد،1385)در اکثر داستانهای قرآن گره گشایی به نحو مناسبی صورت پذیرفته است . در مورد پیامبران و انسانهای نیکوکار نتیجه گیری مطلوب و خوشایند است ؛مانند توبه آدم؛گلستان شدن آتش ابراهیم(ع)،ارسال قوچ از آسمان برای ذبح به جای اسماعیل(ع)

گره افکنی

تقریبا در بیشتر داستانهای قرآن ،شخصیت ها معرفی و موقعیت ایجاد گره افکنی ذکر گردیده است به عنوان نمونه در سوره بقره ،داستان بنی اسرائیل، طالوت و جالوت ابتدا به معرفی طالوت پرداخته که مال فراوانی ندارد ،ولی فردی شایسته و برگزیده خداست و دانش و توانایی بدنی او را خدا افزوده است(بقره،246،247)وضعیت دشوار در قصه های قرآن گاهی به صورت یک خواب می باشد که شروع و آغاز گره افکنی است ؛مانند خواب دبدن حض ابراهیم(ع)در قربانی کردن پسرش اسماعیل(ع)(صافات /102)گاهی مشاهده یک موقعیت بحث برانگیز شروع گره افکنی داستان است،مثلا در داستان اصحاب کهف بنا بر تفسیر المیزان «عجز و یا ترس دقیانوس که ادعای الوهیت داشت افراد مومن را به اندیشه وا داشته و گره افکنی شروع می شودکه عناصر و موقعیت های جدیدی را در پی دارد(المیزان ،1380)

 

تعلیق

تعلیق در قصه یا آثار نمایشی یعنی انتظار مخاطب و پی بردن به علت حوادثی که در داستان رخ می دهد که این باعث می شود مخاطب داستان را پی گیری کند،جذابیت در قصه و نمایش به خاطر وجود تعلیقهای زیبا و به جاست که در قصه های قرآن این امر به بهترین شکل انجام شده است.

در سوره های قرآن ما به شکل هنرمندانه ایی تعلیق را مشاهده می کنیم مثلا در داستان حضر آدم و آفرینش ایشان که در آیات مختلفی از قرآن و به صورت ها و اشکال مختلف به آن پرداخته شده است با نوعی از تعلیق روبرو هستیم:در آیه 30 سوره بقره نخست فرشتگان از پروردگار خود می خواهند که انسان را خلق نکند چرا که با توجه به مخلوقات پیشین یا ذات انسان او را خونریز می دیدند،اما خداوند می گوید«من چیزی می دانم که شما نمی دانید»(قرآن،1392،6).

تعلیق اول همان پاسخی است که خداوند به فرشتگان می دهد و از راز آفرینش انسان می گوید و آنها باید منتظر باشند تا خداوند این راز را فاش کند، تلیق دوم همان انتظار برای خلق موجودی بنام آدم است که مخاطب با آن روبرو می شود.

در قصه یکی از انبیای الهی به نام ادریس بر اساس توضیحی که در تفسیر عتیق نیشابوری آمده است «پس از دیدار ادریس با فرشته ایی که بال او سوخته شده و مغضوب درگاه حق قرار گرفته است و با درخواست ادریس فرشته توسط حق تعالی بخشیده می شود،فرشته ادریس را بر بالهایش می نشاند و به آسمان می برد»(عتیق نیشابوری،1380،20) ما در این داستان با سه تعلیق روبرو هستیم، تعلیق اول مرگ و راز ناشناخته آن، تعلیق دوم برزخ و عالم بعد از مرگ و تعلیق سوم ورود ادریس پیامبر به بهشت.آنچه در قرآن ما شاهد آن هستیم هنرمندی در ایجاد این حالت هاست که مخاطب در لحظه به لحظه داستانهای قرآن با آن روبرو است.

مانع

در قرآن پنج گروه مانع وجود دارد:

 1-انسان 2-ملائکه 3-جن 4-حیوانات 5-طبیعت؛ که همه اینها به بهترین شکل در داستانها قرار داده شده است.

شخصیت در قرآن

بنا بر آیات قرآن کریم، انسان موجودی است دوبعدی. از یک سو ریشه در خاک دارد که همان جنبه مادی اوست و از سوی دیگر رو به بارگاه اعلی و ربوبی دارد که جنبه باطنی یا بُعد معنوی انسان است یا به بیان دیگر، بُعد ملکوتی آدمی. میان این دو جنبه وجودی انسان هماره کشمکش هست. که در برخی از انسان ها بُعد مادی بر بعد ملکوتی چیره می شود و در برخی دیگر جنبه ملکوتی بر جنبه مادی. مولوی در این ابیات به این کشمکش این گونه اشاره می کند:

جان گشوده سوی بالا بالها                 تن زده اندر زمین چنگال ها

میل جان سوی ترقی و شرف             میل تن در پی اسباب و علف

از نگاه قرآن، ریاکاری و خودنمایی، نیرنگ، آز و دیگر مفاسد اخلاقی ناشی از فساد ملکوت انسان است. راستی و درستی، فداکاری، قرب به خدا و دیگر فضیلت های اخلاقی روح، نشانه پاکی، بزرگی، عزت نفس و سلامت ملکوت انسان است. «از منظر قرآن اعمال و رفتار انسان بر اساس بعد ملکوتی وی ارزیابی می شود، نه بعد ظاهری او، و در قیامت هم آدمی بر اساس بعد ملکوتی خود محشور می شوند، نه بعد ظاهری».(سادات تقوی،طوبی،27:1387)

فطری بودن گرایش به خداوند، از مسائلی است که بسیاری از اندیشمندان بدان اعتراف کرده اند. یونگ، روان شناس بزرگ معاصر می گوید:

این را نمی توان انکار کرد که دین، یکی از قدیمی ترین تظاهرات روحی انسانی است.

از راه مطالعه سخن های باستانی ناخودآگاه قومی، درمی یابیم که انسان یک کنش مذهبی دارد و این کنش، با همان نیرومندی در وی مؤثر است که غرایز جنسیت و پرخاشگری.

قرآن کریم در کنار یادآوری انسان به جنبه های مثبت طبیعت و شخصیت او، وی را به جنبه های منفی طبیعتش نیز هشدار داده و از وی خواسته که مراقب فعال شدن این بخش از وجود خویش باشد(همان).

از آنجایی که قرآن کریم به عنوان کتاب آسمانی ازجانب خالق به سوی آخرین پیامبر در بین انسانها است می توان گفت قرآن کریم به عنوان بهترین و جامع ترین منبع شناخت انسان در بین آنها است زیرا که مخاطب آن انسان است و هدف آن تعالی و تکامل او است.(نیک صفت، شخصیت در قرآن،1390)

لازمه کمال آن است که انسان خود را بشناسد نیازهای خود را بداند مقصد خویش را تشخیص دهد مسیر حرکت به سمت آن مقصد را بفهمد و سپس بتواند نقش خود را محقق کند این تکلیف و توضیح به خوبی در قرآن به چشم می خورد شاید بر این اساس است که پیامبر اعظم که پیشوا و رهبر این امت بوده و مقام تبیینی و تفسیری کتاب مقدس از طرف خداوند خالق به وی تفویض شده است در این رابطه می فرماید«هرکس خود را شناخت همانا می تواند خدا را بشناسد»(غررالحکم،ج30:1).

قرآن كریم این حقیقت را چنین ترسیم می فرماید: « ای مردم ما شما را از نر و ماده ای خلق نمودیم و شما را به صورت شعبه ها و قبیله ها قرار دادیم، برای اینكه یكدیگر را بشناسید (امّا این را بدانید كه) همانا گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزكارترین شماست. به درستی كه خداوند دانا و آگاه است. »(حجرات:13)

مناسب ترین واژه ای كه قرآن كریم برای شخصیت (منش و خوی) به كار می برد، واژه «شاكلة»است.

آنجا که می فرماید:«قُلْ كُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلاً »(اسراء:84)

بگو: هر كس بر حال و هوا و ساختار نفسانى خود عمل مى‏كند (زیرا منشأ اعمال اقتضاى مزاج، یا ملكات است)، اما پروردگار شما به حال كسى كه (روى شاكله صالحه) رهیافته‏تر است داناتر مى‏باشد.

شخصیت های قرآن دارای ویژگی های خاصی هستند زیرا آنها برای هدایت بشر آمده اند و کارهای خاص انجام می دهند و نزدیک ترین آنها به ما رسول گرامی اسلام است که بیش از هزار و چهار صد سال با ما فاصله دارد.

از مهمترین ویژگی های یک شخصیت در قصه و اثر نمایشی تغییر و تحول و شدن و موثر بودن بر محیط و دیگران است . در شخصیت پردازی قرآن تمامی این مراحل دیده می شود مثلا در قصه حضرت آدم او در کنار حوا از نعمت های بهشت استفاده می کند تا اینکه حضور شیطان و وسوسه او باعث می شود هر دو از بهشت رانده شوند اگر مبنای شخصیت پردازی آدم را صرفا تک ساحتی و یک بعدی قلمداد کنیم طبیعی است که دچار تغیر و تحولی نشود اما می بینیم که آدم در اثر غفلت احساساتی بودن و وسوسه شیطان دچار کشمکش درونی و میشود عصیان می کند و میوه ممنوعه را می خورد و از بهشت رانده می شود.(پوررضائیان،آیت اللهی،فرخی،27:1390)

در قصه های قران انواع شخصیت ها دیده می شود مثل حضرت حوا در قصه آفرینش انسان که نقش مکمل دارد و یا شیطان که نقش مخالف را بازی می کند .

شخصیت های قرآن به همراه داستان رشد می کنند تغییر وضعیت می دهند مبارزه می کنند و در نهایت به هدف نهایی دست می یابند ولی چیزی که در قران با آن روبرو هستیم و هدف قرآن هم با آن سازگاری دارد این است که هیچ گاه شخصیت قرآنی این اتفاقات و تغیرات را از خود نمی داند و همه را از پروردگار میبیند مثل اینکه شخصیتی نامرئی همیشه در کنار شخصیت اصلی وجود دارد و به او کمک می کند.

زنده شمردن چهره­هاى داستان

قرآن گاه با مخاطب قرار دادن ، چهره هاى داستان را زنده مى شمارد، گويى خود در برابر قرآن ايستاده اند و قرآن نعمتهايش را كه به آنان ارزانى داشته است برمى شمارد، در حالى كه اثرى از آنان جز سرگذشت و قصه شان باقى نمانده است .:

«و اذ نجيناكم من ال فرعون يسومونكم سوء العذاب يذبحون ابناء كم و يستحيون نساءكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم . و اذ فرقنا بكم البحر فانجيناكم و اغرقنا ال فرعون و انتم تنظرون»

و به ياد آوريد هنگامى كه نجات داديم شما را از ستم فرعونيان كه از آنها در شكنجه سخت بوديد تا به آن حد كه پسرهاى شما را مى كشتند و زنانتان را براى كنيزى زنده مى گذشتند و اين سختى بلا و امتحانى بزرگ بود كه خداوند شما را بدان مى آزمود. به ياد آوريد زمانى را كه براى نجات شما از ستم فرعونيان دريا را شكافتيم و فرعونيان را در مقابل چشمانتان غرقه ساختيم(فعال عراقی،37:1378).

سيد قطب در اين باره مى­نويسد:

«يادآورى مجدّد داستان نجات قوم موسى در اينجا، آن هم به صورت ترسيم يك حادثه ، براى آن است كه خاطره آن دوباره در ايشان زنده شود و دلشان اثر پذيرد. لذا چنان سخن مى گويد كه گويى مخاطبين اين كلمات همان كسانى مى باشند كه در آن روز تاريخى شاهد شكافتن دريا و نجات بنى اسرائيل با رهبرى موسى (ع) بوده اند و خاصيت «زنده شمردن چهره هاى داستان» از برجسته ترين ويژگيهاى سبك شگفت آفرين قرآن است.»(فی ظلال القرآن،137:1359)

به طور کلی شخصیت پردازی در قرآن به شکل های ذیل می باشد:

- هدف از بیان داستان قهرمانان آن است، مانند ابراهیم و اسماعیل در ساختن خانه کعبه.(بقره/ 127)

- شخصیت در میان داستانی راز گونه شکوفا می شود نظیر موسی و بنده صالح خدا. (کهف/ 61 - 79)

- بازیگران نام و نشان مشخصی در داستان ندارند اما قرآن با بیان صفات آنها در قالب داستانی پر ماجرا شخصیت پردازی می کند گویی فراموش شده هستند اما حضورشان احساس می شود مانند داستان باغداران در سوره قلم.(قلم/ 17)

- قران با برخورد های سریع و ناگهانی شخصیت را مورد آزمایش قرار می دهد مانند تولد عیسی(ع).(مریم/ 18 - 33)

زمان در قرآن

قصه هاى قرآن در شيوه نقل حوادث داستان از نظرزمان را مى توان به سه دسته تقسيم بندى كرد:

الف . رعايت تسلسل زمانى :

قصه ها معمولا از تسلسل زمانى برخوردارند و حوادث داستان و هر پرده نمايشى آن طبق سير زمانى و بر حسب تسلسل روايت مى شود و پيش ‍ مى رود و سياق كلام نيز چنين تسلسلى را مى طلبد و اقتضا مى كند لذا این نوع داستانها جذاب تر و پر مخاطب تر است غالب داستانهاى قرآن نیز از اين تسلسل زمانى بهره برده اند، از آن جمله مى توان به داستان موسى (ع) در سوره قصص اشاره كرد. در آنجا مى بينيم داستان از دوران تولد و كودكى موسى (ع) آغاز مى شود و طبق يك مسير متوالى و پى در پى و تسلسل زمانى پيش مى رود و با غرق شدن فرعون و لشكريانش ‍ پايان مى پذيرد(فعال عراقی،18:1378).

ب . شكسته شدن وحدت زمانى :

بعضی از داستانها هم از تلسلسل زمانی بهره ایی ندارند که داستان ها در شیوه روایی ایپیک این گونه هستند قصه های قرآن هم در پاره ایی از آنها  تسلسل زمانى رعايت نشده است و شكسته شدن وحدت زمانى در آنها كاملا مشهود و نمايان است و سياق كلام اقتضا مى كند كه داستان از درون برش بخورد و برخى پرده هاى نمايش جابجا گردد. از نمونه داستانهاى قرآن با اين گونه ساختار مى توان به داستان موسى (ع) در سوره طه و داستان اصحاب كهف اشاره كرد:

داستان موسى (ع) كه آيات 9 تا 99 سوره طه را دربر گرفته است ، از جايى آغاز مى شود كه موسى (ع) به دنبال آتش رفته است تا بتواند راه را پيدا كند و خود و خانواده اش را از آن تاريكى و بيابان ظلمت بار برهاند و داستان سير خود را طى مى كند و به جلو مى رود تا رسيدن به مقام رسالت و پيامبرى و ابلاغ فرمان از سوى پروردگار مبنى بر حركت به سوى فرعون «اذهب الى فرعون انه طغى»؛ در اينجا بعد از دعا و درخواست موسى ، داستان يكباره به عقب برمى گردد و متن داستان ناگهان تسلسل رويدادها را قطع مى كند و خواننده را به حوادث دوران كودكى موسى (ع) مى برد و آن دوران پر از غم اندوه مادر موسى و چهره مضطربش را پيش ‍ چشم خواننده مى آورد و به نمايش مى گذارد و به جاى زمان عينى از زمان ذهنى بهره گرفته مى شود.... آنگاه متن داستان مجددا به نقطه اى برمى گردد كه آن را قطع كرده بود و روايت رويدادهايى را كه به موسى (ع) و رابطه او با فرعون مربوط مى شود، پى مى گيرد. اين تقطيع و برش اجزاء داستان و شكستن وحدت زمانى آن ، داراى اسرار هنرى است كه بايد درباره آنها تاءمّل كرد و از اين طريق رابطه موجود ميان اهداف داستان و شيوه هاى ساختارى موسى (ع) در سوره قصص بر اساس تسلسل زمانى و در سوره طه بر پايه درهم شكستن وحدت زمانى است (همان:21).

 داستان ديگرى كه از نظر ساختار از وسط حادثه شروع مى شود و سپس ‍ به آغاز داستان برمى گردد و آنگاه تسلسل زمانى خود را ادامه مى دهد، «داستان گاو» در سوره بقره است. ابتدا داستان را مى آوريم و سپس به ساختار داستان و عينيت اين گونه ساختار مى پردازيم(همان:24):

داستان اين گونه بوده است كه : بنى اسرائيل كسى را كشته بودند و قتل آن را به گردن يكديگر مى انداختند و هر طايفه اى ديگرى را متهم به قتل مى كرد تا اينكه خداوند به موسى (ع) فرمان داد بنى اسرائيل گاوى را بكشند و آن قوم لجوج شروع به بهانه گيرى كردند و از مشخصات ريز گاو جويا شدند و بالاخره بعد از بهانه جوييهاى مختلف ، گاو را يافتند و آن را كشتند. در پايان فرمان مى رسد كه پاره اى از آن را بر آن كشته بزنند و در نتيجه مقتول ديگر باز زنده مى شود و خود اصل ماجراى قتل را حكايت مى كند و داستان با آيه «كذلك يحى الله الموتى ...» «كه محور انديشه اى است كه داستان پيرامون آن دور مى زند» و پيام داستان را دربردارد، پايان مى پذيرد(همان: 26).

علامه درباره اين داستان مى نويسد: «طرز بيان قرآن از اين داستان عجيب است.» بعد با اشاره به اينكه تسلسل زمانى اين داستان در هم ريخته است است ، علت اين عدم تسلسل را و اينكه چه نكته اى اين اسلوب را باعث شده كه قسمت ميانى داستان در ابتدا و مقدمه داستان بيايد، شرح مى دهد و مى نويسد:

«اين مقدمه اى است توضيحى براى خطاب بعدى ، و در آن نامى از علت كشتن گاو نتيجه اى كه از آن منظور است نبرده ، بلكه سر بسته فرموده خدا دستور داده گاوى را بكشيد. و اما اينكه چرا بكشيد و كشتن آن چه فايده اى دارد، هيچ بيان نكرده تا حس كنجكاوى شنونده تحريك شود و در مقام تجسس برآيد، تا وقتى علت را شنيد، بهتر آن را تحويل بگيرد و ارتباط ميان دو كلام را بهتر بفهمد.»(المیزان،ج303:1)

داستانهای قرآن غیر از شاخص زمان از نظر تاریخی نیز می توان مورد بررسی قرار داد و به داستانهایی که در آن خط سیر تاریخی رعایت شده یا نشده است تقسیم بندی کرد که هر دو تقسیم نمونه های فراوانی در قرآن دارد اما بیان داستان به این شکل اهدافی دارد که سید قطب بخشی از آن را به این شکل بیان می کند:

ü  هدف اول نماياندن اين قصه كه در همه پيامبريها عقيده يگانه وجود داشته است ...

ü  هدف دوم آشكار ساختن اين نكته است كه طبيعت ايمان و طبيعت كفر در نفوس بشرى در طول تاريخ يكسان بوده است .

ü  هدف سوم نماياندن غفلت و بى خبرى و فراموش كردن پند و عبرت و از ياد بردن سپاسگزارى بر نعمت جانشين شدن در زمين است

ü  نماياندن سرگذشت تكذيب كنندگان است كه بر سنت تخلف ناپذير خدا پيش مى آيد... و بدين گونه اين داستانها بر حسب تسلسل تاريخى پيش ‍ آمده و همه اين هدفها را صورت تحقق بخشيده است .(سید قطب،در سایه قرآن،ج33:13)

ج. بی زمانی و بی مکانی

سيد قطب در حين تفسير قصه نوح می گوید:

«آيا طوفان جهانگير بود، يا به سرزمينهايى اختصاص داشت كه نوح به مردم آن سرزمينها برانگيخته شده بود؟ و اين سرزمينها كجا بود و جاى آن در جهانى كه اكنون در آن زندگى مى كنيم ، كجاست ؟ اينها پرسشهايى است كه جز با حدس و پندار جواب آنها را نمى توان يافت و پندار آدمى را به حق نمى رساند و جوابهايى كه داده مى شود، از اسرائيلياتى است كه به دليل متكى نيست و از آن گذشته ، در تحقق يافتن هدفهاى داستانهاى قرآنى هيچ تاءثيرى ندارد.»(همان،ج50:12)

پس بى زمانى و مكانى يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن است و اين دو عامل در شكل دادن به روند حوادث نقش چندانى ندارد و ما در قصه ها رد پايى از زمان و مكان را جستجو نمى كنيم و نمى يابيم ، زيرا داستانها و قصه هاى قرآن وراى زمان و مكان حركت مى كنند و اين دليل بر جهانى و جاودانى بودن قصه هاست، چرا كه زمان و مكان را در نور ديده و داستان و سرگذشت مختص به قوم و جامعه خاص در يك سرزمين و مكان و زمان خاص نيست . قصه اى است كه نمونه آن در هر جامعه و در هر زمان و مكانى ممكن است رخ دهد و همه انسانها بايد گوش به زنگ باشند و قصه آيينه تمام نمايى مى باشد كه سرنوشت خود را در آن ببينند و علت و عوامل سعادت و شقاوت جوامع را بررسى كنند.(فعال عراقی،32:1378).

 امکان­سنجی تکنیک فاصله گذاری در قصص قرآن بر مبنای «طرح و پیرنگ قصه

مقصود از طرح و پیرنگ یا همان استحکام و تجانس هندسی به بیان ساده عبارت است از: ساختار و اشکال گوناگونی که داستان به خود می گیرد. از جمله اشکال متعارف داستان آن است که با یک سرآغاز آرام شروع می شود، سپس با رخدادها پیش می رود تا به نقطه اوج خود برسد. آنگاه رو به نشیب نهاده و به پایان می رسد. بنا بر این، عوامل سازنده پیرنگ را می توان در عناصری همچون: زمان و مکان رویداد و حوادث داستان بازجست. طرح و پیرنگ داستان­های قرآنی تاحدی حالتی هنری به خود گرفته­اند و در ساختار خود بیش از آنچه تابع منطق پدیده های عادی باشند، تابع آن چیزی هستند که زمینه روانی نامیده می شود؛ به بیان دیگر، داستان رشته ای از  رخدادها است که براساس توالی زمانی و علّی به هم می پیوندند و پیرنگ، بازآراییِ هنریِ این رخدادها در متن است؛ بازآرایی­ای با نظم زمانی متفاوت و بدون وابستگی علّی. «پیرنگ، علاوه بر جابه جایی زمانی و فقدان علیت، سایر عناصر ساختار هنری نظیر حاشیه­پردازی و تفضیلات را نیز شامل می شود.» (مکاریک، 1385: 201) داستان های دینی دارای ساختار هندسی ویژه ای هستند که براساس آن تمام جزئیات داستان و اجزای آن اعم از آغاز و متن و انتها، دارای پیوند زنده با یکدیگرند به طوری که هر جزئی از داستان یا تکامل و تحولی از جزء پیشین یا شرح و تفصیلی برای آن و یا اثری از آن و یا امری در تجانس با آن می باشد و همه اجزا تابع محور فکری واحدی است که داستان بر آن متکی است(نياكان، رابطه قرآن و هنر:1391).

شکل یا به بیان ناقدان صورت­گرا «تمهید» قصه های قرآنی به گونه ای است که با انتظارات خواننده بازی می کند و عامدانه توهم واقعیت را ویران می سازد. بدین ترتیب، زبان در داستان های قرآنی از سطح هنجار خود فراتر رفته و خواننده را با چشم اندازهای دیگری آشنا می کند. مسئولیت این کار در داستانهای قرآنی بر عهده: وقفه های مستمر کنش (داستان طالوت)، جابه جایی زمانی (داستان اصحاب کهف) و به تأخیر انداختن و... می باشد. در نتیجه­ی این رخداد و دگرگونی زبانی، توجه خواننده علاوه بر متن پیام، به جنبه های هنری پیام نیز جلب می شود و در این هنگام است که قادر به داوری نسبی درباره شکل و محتوای پیام به طور همزمان می گردد. به این عمل، برجسته­سازی گفته می شود. «برجسته سازی در نثر بیشتر در سطوح درون مایه، شخصیت و پیرنگ دیده می شود.» (مکاریک، 1385: 62)

 

 عنصر طرح و پی رنگ در داستان های قرآن رابطه­ی علّی و معلولی حوادث داستان را طرح می­کنند. «اگر نویسنده بخواهد به سلیقه و ذوق خود با پس و پیش کردن حوادث، ترتیب توالیِ زمانی داستان را به هم بزند، این امر بنا بر مقتضیات علت و معلولی رشته حوادث پی رنگ صورت گرفته است و داستان­های غیر خطی (عمودی، مدوّر و چندصدایی) را به وجود می آورد.» (میرصادقی، 1380: 62) از آنجا که داستان صرف بیان حوادث نیست، بلکه انگیزه­های به وجود آورنده حوادث نیز از اهمیت برخوردار می­باشند؛ لذا اساس پیرنگ را باید در انگیزه­های وقایع جست و جو کرد. 

امکان­سنجی تکنیک فاصله­گذاری در قصص قرآن بر مبنای «زمان»

زمان بر طبق ویژگی ای که دارد، یعنی در حرکت و جنبش  بودن مستمر آن به صورت سپری شدن شب و روز و عمر، برای انسان از جذابیت خاصی برخوردار است. بر طبق همین حرکت و دگرگونی داتمی، نمی توان زمان را حتی برای لحظه ای متوقف کرد. از این رو در نظر یک هنرمند، متوقف کردن زمان همانطور که در واقعیت امکانپذیر نیست، در یک تصویر (چه در عرصه هنر نقاشی و چه در عرصه نمایش و اجرای زنده) هم امکان آن وجود نخواهد داشت. لذا از منظر چنین کسی، وحدت سه گانه­ای که مد نظر ارسطو بود، در حد خواب و خیالی بیش نیست.

زمان بیش از هر چیز با عنصر حادثه پیوند برقرار می کند. داستان بدون حادثه یعنی داستان بی­جان. داستان­های قرآنی قبل از هر چیز بیانگر حوادثی است که در گذشته های دور اتفاق افتاده است، یعنی در بستر زمانی حقیقی جای گرفته است. در عین حال، قرآن هرگز از زمان دقیق وقوع این رخدادها پرده بر نمی دارد. «قرآن کریم عنصر زمان را در پرتو هدایت، حکمت و عبرتی که مورد نظر داستان است به کار می گیرد.» (عباس­نژاد، 1385: 509، به نقل از تحلیل عناصر ادبی و هنری داستان های قرآن، خلیل پروینی، 1379: 180-178)


  تکنیک فاصله­گذاری یکی از شیوه­های نمایشی است که با جایگزین کردن نگرش و خوانشی نو در عرصه نمایشنامه­نویسی و اجرای نمایش بر روی صحنه، تحولی ارزشمند در دنیای نمایش و درام­نویسی پدید آورده است. بر طبق همین نگرش، بزرگانی چون ژان کوکتو، ژان پل سارتر و توفیق الحکیم و... با بازسازی و بسط و پرورش متون به اقتضای زمان، بسیاری از مضامین اساطیری غرب و تراژدی های یونانی را از نو تفسیر کرده و زنده نگه داشته­اند. عرفای اسلامی و ایرانی - که از جمله این بزرگان، سهروردی است- نیز به زعم خود به بازسازی و بیان اصول عقاید مذهبی به زبانی بس شیوا و دلاویز پرداخته­اند که اگر به شیوه عادی ابراز می شد، نه تنها در مخاطب کارگر نمی­افتاد، بلکه به مخالفت با آن ها نیز بر می­خاست.

درام دینی به دلیل ویژگی­های خاصی که دارد (اشاره به محتوای تعلیمی آن)، می­تواند به صورت آسان و مؤثّر به آموزش امور دینی و اخروی مردم بپردازد. به همین خاطر از دیرباز مورد توجه علماء و یکی از راه­های فراگیری علوم در تمدن­های مختلف بوده است. 

حال با توجه به این ویژگی، استفاده از قصص دینی و قرآنی در درام­نویسی،  اگر روش کار روشن و معلوم باشد، می­تواند به تحولی عظیم در زمینه خلق درام­های دینی منجر شود؛ اما این کار نیاز به مطالعه جدی، هوشیاری و شناخت مقتضیات زمان دارد تا بر طبق آن مقتضیات بتوان دست به خلق درامی زد که علاوه بر خلق سرگرمی، مخاطبانی بیدار نیز خلق کند. برای مثال، یکی از دل­مشغولی های نوع بشر را نیز منعکس کند.

  نتایج برآمده از این پژوهش، که با الگوگیری از یکی از برجسته­ترین تکنیک­های نمایشی، یعنی تکنیک فاصله­گذاری، به تحلیل داستان­های قرآنی روی آورده است؛ نشان می­دهد که، اولاً: قرآن و روایات به عنوان منابع اصلی دین­شناخت، اصالتاً با هیچ­یک از مقوله­های هنری به مخالفت برنخاسته است.

ثانیاً: الگوگیری از تکنیک­های جدید نمایشی در خوانش قرآن، سبب شناخت ظرفیت­های پنهان این متن می­شود (این امر بیش از همه بیانگر ظرفیت بالای این متون در خلق و آفرینش­ هنری از منظر نگرش­های نو به آن­هاست)؛ چنانکه نگارنده در طی انجام پژوهش به برخی از این ظرفیت­ها که ذیلاً بدان اشاره می­شود، دست یافته است.

بنا به مراتب، بسیاری از عناصر داستانی در قرآن، همچون: زمان، مکان، شخصیت­پردازی، کشمکش، عاطفه، موسیقی و پیرنگ، بر مبنای اصول درام و نمایش شکل می­گیرد؛ برای مثال، شخصیت­پردازی در قرآن آنجا که به اصول تکنیک فاصله­گذاری نزدیک می­شود، باعث خلق شخصیت­های نمایشی می­گردد.

شخصیت­ها در قرآن با تأکید بر جنبه­های جذاب و کنش­مندشان پردازش و بدین ترتیب برای خواننده باورپذیر و قابل درک می­شوند. قرآن  در پرداختن به شخصیت­ها، ارتباطی منطقی بین ظاهر، عمل و اندیشه­ی آن­ها به وجود می­آورد به طوری که کنش شخصیت­ها متناسب با درونیات آن­ها است؛ فهم این تناسب به واسطه تاریخی­سازی یا حذف عنصر زمان، بر عهده خواننده (تماشاگر) گذاشته می­شود.

همچنین، نحوه تأثیرگذاری تکنیک فاصله­گذاری در عنصر عاطفه داستان­های قرآن به معنی نادیده گرفتن کلی عاطفه نیست؛ چه ذات هنر اساساً زاییده عاطفه، اندیشه و خیال است و وظیفه هنرمند برانگیختن این عواطف در مخاطب نیست؛ بلکه وظیفه او تصویر کردن این عواطف است. قرآن به بهترین نحو از عهده این مهم بر آمده است. برای مثال، در قرآن فاصله­گذاری در عواطف به سه طریق انجام می­شود:

1.      عواطف پاک (پدری و مادری) با دیالکتیک وحی و عواطف انسانی (نمایش دین و هنر) نشان داده می­­شوند. یعنی به گونه سر تسلیم فرود آوردن عاطفه انسان در برابر وحی و تقدیر نمایش داده می­شود.

2.      تغییر و دگرگونی و سیّال بودن عواطف انسانی چون خشم و... به شیوه تابلونگاری و در یک صحنه و پرده ترسیم می­شود. در این شیوه مخاطب میان خود و عواطف دگرگون­شونده و سیّال­اش مرزی قایل می­شود.

3.      فاصله­گذاری با بهره­گیری از نمونه عینی؛ در این شیوه، قرآن به فاصله میان نیّت و عمل اشاره می­کند (عاطفه حسد).

همانطور که ملاحظه می­شود قرآن بین عاطفه مخاطب و شخصیت انسانی او به شیوه­های گوناگون فاصله می­اندازد تا مخاطب بدون درگیر شدن با عاطفه به برداشتی علمی و عملی از کنش شخصیت­های داستانی دست یابد. عاطفه، وزن و موسیقی کارکردی مشابه دارند. هر دو عنصر موجب تهییج خیال مخاطب می­شوند؛ لذا قرآن از هر دوی این عناصر تا جایی بهره می­گیرد که موجب برانگیختن احساسات خواننده و مانع تعقل او نشود.

تکنیک فاصله­گذاری در قرآن منجر به حرکت «قصه»­ به سوی منش داستانی «درام» می­شود. یعنی از حالت محدود متن- خواننده (یا در تئاتر قراردادی: تماشاگر بازیگر)، دربرگیرنده تمامی روابطی می­شود که به داستانِ ارائه شده مرتبط است.

بر طبق این الگو و در چارچوب این تکنیک می­توان بوطیقایی همه­جانبه در نمایش دینی، از نوع غیرارسطویی بنا نهاد که به همه اصول داستانی، دراماتیک و تئاتری پایبند باشد. به عبارت بهتر، به این طریق می­توان از واقعیت فایده­مند، یک حقیقت دلالت­گر (نمادین) ساخت؛ یعنی با تأکید بر حضور اجتماعی و فیزیکی شخصیت­های داستانی، می­توان از آن­ها شخصیت­هایی نمادین ساخت که قابل تعمیم به همه عصرها و زمان­ها باشند و در هر عصری دغدغه­های همان عصر را بازتاب دهند.

 

 

 

ثبت شده توسط : پژوهش

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

تمامي حقوق اين سايت متعلق به دانشکده صدا و سيما قم است.