Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 24620
تاریخ انتشار : 17 فروردین 1392 10:43
تعداد بازدید : 1234

استعداد تمدن سازی اسلام

دکتر غلامرضا اعوانی در کتاب درآمدی بر آزاداندیشی و نظریه پردازی در علوم دینی دفتر اول مجموعه گفت و گوها به "استعداد تمدن سازی اسلام"پرداخته است

دکتر غلامرضا اعوانی در کتاب درآمدی بر آزاداندیشی و نظریه پردازی در علوم دینی دفتر اول مجموعه گفت و گوها از صفحه 47 تا 62 به "استعداد تمدن سازی اسلام" پرداخته است.

نخستین سؤال ما از جناب عالی که در حوزه های مختلف فلسفی و نظری، صاحب نظر هستید، این است که چه تعریفی می توان از مسئله «تولید علم» به دست داد. آیا آنچه از معنای لغوی این ترکیب به اذهان تبادر می کند، در فهم ماهیت و درک طبیعت تولید علم، کافی است؟ یا باید عمیق تر شد و توجه داشت که این مسئله نیاز به راهبردی ترین نظریه های علمی دارد؟

تولید علم، اصطلاح جدیدی است که در گذشته، به این لفظ و عنوان، استعمال نمی شد. البته حقیقت و اصل تولید علم بوده است، ولی تحت این نام یا عنوان نبوده است. آنچه از این اصطلاح و ترکیب، به ذهن تبادر می کند این است که تولید علم یعنی، فراهم کردن زمینه ها و بسترهایی که برای بالندگی دانش ها لازم است. همه علوم،اعم از علوم جدید و معنوی، برای تولد و رشد خود، نیاز به زمینه های مساعد دارند.

من گمان می کنم ابتدا باید تعریف خودمان را از علم، روشن کنیم و پس ازآن به مسئله «تولید» بپردازیم. چون تعریفی که ما از علم داریم، با تعریفی که مثلا غربی ها دادند، متفاوت است. الان نزدیک چند قرن است که در غرب، بسیاری از علوم الهی از فهرست دانش ها، خط خورده اند؛ یا حداقل زیر سؤال رفته اند. می دانید که بنا بر فلسفه کانت و کسانی که مانند او فکر می کنند، علم الهی، اصلا علم نیست. در نزد ما، طیف علم، بسیار گسترده و فراگیر است؛ اما همه این گونه فکر نمی کنند.

نظریه پردازی درباره علم، خود نوعی علم است؛ البته از علوم نظری. هر چه علم، دانی تر و نازل تر باشد، جنبه نظری آن مهم تر و قوی تر است. علم الهی، از آن دست علومی است که جنبه نظری آن بسیار مهم و ارزشمند است؛ چون عالی ترین علم است. برای همین، ما حکمت های مربوط به مباحث الهی را حکمت متعالیه می نامیم. علوم جدید، چندان جنبه نظری ندارند. من، پس از تاملات بسیار به این نتیجه رسیدم که علوم جدید، از جهت نظری بسیار فقیرند؛ چون فقط اکتشاف و تسخیرند. نظر، در علوم جدید، به اندازه ای اهمیت دارد که بتواند به اکتشاف خدمت کند. فرمولی که کشف می شود، همان اندازه اهمیت دارد که قادر به تسخیر طبیعت و استخدام آن باشد.

در گذشته هم علوم طبیعی وجود داشت؛ ولی جنبه نظری آنها خیلی بیشتر از جنبه نظری در علوم جدید است. آن علوم طبیعی که قدمای ما می گفتند، هر چند کاربردی تر از علوم جدید نیست، اما از مبانی نظری فراوانی برخوردار است که الان، به آنها نمی پردازند. در علوم طبیعی، پیشینیان ما به خود معنای طبیعت و مسائلی مانند علیت می پرداختند که الان چنین توجهاتی در مسائل علمی، کم شده است.

بنابراین، علم در هر درجه ای از ارزش و اهمیت که باشد، همراه نظر و نظریه پردازی است، و هر چه عالی تر باشد، جنبه نظری آن قوی تر است؛ به طوری که علم اعلی، حکمت صرف و نظرمحض است. علم و توسعه علمی، بدون نظر، امکان ندارد. به همین جهت، هر جا علم هست، نظر هم وجود دارد. به علوم قدیم یا جدید هم اختصاص ندارد. در فرهنگ اسلامی، همه دانشمندان بزرگ ما، اهل نظر و نظریه پردازی هم بوده اند. ابن سینا، هم عالم بود و هم نظریه پرداز. هم اهل آزمون و تجربه بود و هم نظریه می ساخت.

اما این سؤال را هم باید پاسخ داد که «نظر» یعنی چه؟ نظر یعنی نگاه کردن به مبادی. گر چه علوم، تقلیدی نیستند، ولی دانشمندان در یک مراحلی از کار خود، تقلید می کنند؛ یعنی پاره ای امور را می پذیرند و بدون اعمال نظر، آنها را مسلم می گیرند. در واقع در پیش فرض ها، همه مقلدند؛ در حالی که در همان ها هم باید نظر کرد. رشد و سقوط هر دانشی، بسته به همین نظر کردن ها و کاویدن اصول و مبادی است. شما وقتی علم «بیولوژی» را از غرب می گیرید، در واقع آن را با یکسری مبادی و پیش فرض های آن پذیرفته اید. ممکن است یکی از پیش فرض های این علم جدید، نظریات داروین یا مانند آن باشد. اگر چشم بسته همه آن مبادی و مبانی را بپذیرید، در این علم مقلدید نه محقق.

مقدار فراوانی از علوم، نظریات است. این علوم که ما آنها را مثل دیگر کالاهای غربی، وارد ذهن و فرهنگمان می کنیم، مبتنی بر یک سلسله نظریات و نتیجه گیری هاست که ما در بسیاری از آنها، می توانیم اشکال کنیم و نکته بگیریم. نباید هیبت چند دانشمند بزرگ غربی، ما را به این اشتباه بیندازد که هر چه آنها گفته اند، درست است. گاهی ما دانش جدیدی را از مغرب زمین، وارد دانشگاه ها و مراکز علمی کشور می کنیم و بدون تامل در پیش فرض ها و مبادی آن علوم، آنها را تکرار می کنیم و جزئی از فرهنگ خود قرار می دهیم. مثلا گاهی نظریه تکامل داروین را جدی می گیریم، بدون اینکه توجه داشته باشیم این نظریه، مبتنی بر پیش فرض هایی است که باید قبلا آنها را بپذیریم تا نوبت به خود نظریه تکامل برسد. اگر مثلا فرض کنیم که ایده تکامل درست است، باید قبلا به این پرسش ها پاسخ داده باشیم که اصلا تکامل یعنی چه، حکمت تکامل برای وجود، چیست، وجود باید چه خصوصیاتی داشته باشد که مستعد تکامل باشد و. ..

به نظر من، فرهنگ ما از لحاظ نظری، خیلی قوی تر است.

یکی از خصوصیات علوم جدید، این است که طبیعت را از چشم انداز ریاضی می بیند؛ یعنی برای همه چیز، فرمول درست میکند؛ فرمول حرکت، فرمول جاذبه، فرمول نسبیت، فرمول احتمالات و. ... در تفسیر ریاضی، جهان حالت مکانیک پیدا می کند و همه چیز یک مکانیسم مادی دارد. اما باید دید که جهان را طور دیگری هم می توان تفسیر و توجیه کرد که اساس بر ریاضیات نباشد. در حکمت ما و در پیشینه مباحث فلسفی مشرق زمین، تفسیری که از جهان و هستی و انسان می دهند، متفاوت

است. در این نوع تفسیرها، نمی شود جهان را به یک فرمول ریاضی یا برنامه ماشینی تنزل داد. در تفسیر ریاضی جهان، فقط تبیین مکانیکی ارزش و مجال طرح دارد. وقتی شما جهان را ماشینی دانستید که احتمالا بر اثر تصادف به وجود آمده است، دیگر نمی توانید خیلی تفسیر و تبیین های غیر ریاضی را بپذیرید.

البته ما هم فرموله بودن جهان را قبول داریم. واقعا در خلقت عالم دقت های ریاضی خارق العاده ای به کار رفته است. وقتی به جزئیات طبیعت خیره می شویم، خداوند در نظر ما مهندس حاذق و ماهری می آید که همه چیز را محاسبه و هر شی ء را فرموله کرده است؛ اما این درک از هستی، فرق می کند با فهم ریاضی محض از عالم. در تفسیر ریاضی جهان، از وجود شناسی خبری نیست. در اعماق هستی فرو نمی رود و به نتایج دم دستی و سطحی اکتفا می کند. در حکمت اسلامی که محصول چندین قرن تفکر و تعمق در وجود است، وجود اهمیت مستقل دارد. کتاب هایی که در این باره نوشته شده یک کتابخانه را پر می کند. انسان در نگاه علم جدید، آن ارج و مقام انسان در حکمت قدما را ندارد. ما نباید و نمی توانیم اهمیت علم جدید را منکر شویم، ولی این را باید در نظر بگیریم که در این نوع نگاه و دانش، در سطح، باقی می مانیم و به عمق نمی رسیم. چاره کار این است که در کنار کاربرد، نظر را هم اهیمت بدهیم و همه چیز را به دانش های جدید واگذرا نکنیم.

بنابراین - مطابق گفته های شما - نظریه پردازی وقتی رخ می دهد که ما در علوم مختلف به تاملات نظری و پیش فرض ها بپردازیم. اگر چنین روشی را پیش بگیریم، باید در هر علمی، به علوم قبل از آن هم توجه کنیم. سؤال این است که این پرداختن به پیشینه و به قبل ترها برگشتن، در کجا متوقف می شود؟ اگر این عقیده را بپذیریم، هر علمی سراز فلسفه در می آورد و ما برای هر علمی باید فلسفه ای بسازیم و فقط در همان جا نظریه پردازی کنیم. یعنی هیچ علمی، شایستگی و قابلیت نظریه پردازی ندارد، جز فلسفه.

نظریه پردازی، وقتی امکان دارد که علمی در کار باشد. اگر علم نباشد، سؤال هم نیست. از طرفی تسلسل هم باطل است. پس باید به علم اعلایی برسیم که پرسش های نخستین را پاسخ بدهد و آن علم، فلسفه است. بنابراین گریزی از فلسفه محض به معنای عام کلمه باقی نمی ماند. البته برخی سؤال های علم در فلسفه مطرح می شود که به نظر

من خیلی اساسی نیست. در فلسفه علم، سؤال های اساسی مطرح نیست؛ چون فلسفه علم، وظیفه خود را حل و پاسخ به قضایای درجه دوم می داند. قضایا و پرسش های بنیادین که قدما از آنها به پرسش های نخستین یاد می کردند، در فلسفه محض مطرح است. اما گزاره های درجه دو، در علم مورد استفاده دارند. مثلا اگر کسی از نحوه وجود ماده بپرسد و نوع وجود آن ار موضوع سؤال خود کند، باید پاسخ خود را از فلسفه بگیرد، نه فلسفه علم.

ولی توجه داشته باشید که انحصار نظریه پردازی در فلسفه، نیاز به دلایل محکم تری دارد. آیا شما چنین انحصاری را می پذیرد؟

منحصر نمی شود، ولی به آن می انجامد. سؤال ها جدی و عمیق، سراز فلسفه در می آورند؛ البته فلسفه به معنای عام کلمه نه به معنای خاص یا اخص. اصلا فلسفه برای پاسخ به همین گونه سؤال ها به وجود آمده است. به همین دلیل است که ما معتقدیم در فرهنگ های عاری از فلسفه، علم به معنای حقیقی هم وجود ندارد. اگر در غرب، نظریه پردازی و علم هست، چون آنها فلسفه هم دارند. اگر فلسفه نداشتند، به علم و نظریه هم دست نمی یافتند. به گذشته خودمان هم که توجه می کنیم، می بینیم همه دانشمندان ما، فیلسوف هم بودند. مثلا خواجه نصیر طوسی، هم ریاضی دان بود ، هم منجم، هم نظریه پرداز و هم فیلسوف. انقلابی که در کلام به وجود آورد، به پشتیبانی همین قدرتش در نظریه پردازی و فلسفه بود. خواجه نصیر، در علم توقف نکرد، برای همین به فلسفه رسید. چون پاسخ پرسش های خود را در علم نمی یافت. ما نمی توانیم جنبه نظری کسانی مانند خواجه نصیر و ابن سینا را از آنها بگیریم. اگر علم آنها را از فلسفه شان تفکیک کنیم، آنها را درست نشناختیم.

بعضی ها به فلسفه حساسیت دارند. نمی خواهند آن را خیلی جدی بگیرند. در حالی که فلسفه، یک اصل ضروری در زندگی بشر است. فلسفه، یعنی فکر، یعنی تامل، اندیشیدن. اینها همه از شؤون آدمی و اصول زندگی انسانی است. از تعریفی که برای انسان شده است، یعنی حیوان ناطق، می توان همین شان مهم او را فهمید. حیوان ناطق، یعنی حیوان متفکر و متامل و داننده. این دانندگی، مراتب دارد و تا علم الهی پیش می رود. برای این شان آدمی، حد و مرزی نیست. اگر محدود کنیم، انسان را ناقص

کرده ایم. خود سؤال، نشان عظمت وجودی انسان است.

پاسخ ها، مسئله دیگری است. اصل پرسیدن و سؤال کردن، جزئی از تعریف انسان است.

شما صحبت از مراتب علم و پیشرفت آن کردید. ما چگونه می توانیم بفهمیم علم در حال پیشرفت است؟

پیشرفت علم، امروز معنای خاصی دارد که قبلا نبود. قدمای ما تعریف متفاوتی برای پیشرفت علم داشتند. پیشرفت علم، امروز معنای حرکت در عرض دارد؛ یعنی پیشرفت عرضی، نه طولی. ولی ما یک پیشرفت دیگر هم داریم که حرکت به سمت عمق است؛ حرکت عمودی. اختراع، پیشرفت عرضی است؛ اما طرح سؤال های اساسی و اهتمام به پاسخ آنها، پیش روی در طول و عمق است. این همه اختراع و اکتشاف که در علوم جدید، پدید آمده، همگی پیشرفت در عرض است که در جای خود، لازم و مفید می باشد؛ ولی علم می تواند بدون پیشرفت در طول، در عرض پیش روی کند که به نظر من خیلی مهم نیست. وقتی نظر را از علم دور کردیم، باید منتظر چنین وضعیتی هم باشید.

مشکل پیشرفت های طولی، این است که بیشتر ذهنی هستند تا عینی.

به هر حال نظریه پردازی با طول و ذهن سروکار دارد. اگر فقط به عین اهمیت بدهیم، باید دور نظریه پردازی را خط بکشیم.

برای اینکه قدری به سوالات اساسی تر این مصاحبه نزدیک تر شویم، از شما تقاضا می کنیم نظر خود تان را درباره وضعیت تولید علم در کشور، به ویژه در نهاد حوزه علمیه بفرمایید. به نظر شما، آیا با توجه به محصولات فعلی حوزه، چیزی به نام تولید علم در حال اتفاق است؟

اگر علم به معنایی باشد که الان بر سر زبان هاست، در حوزه چیزی به نام تولید علم، وجود ندارد. البته کسی هم از حوزه انتظار ندارد که علم به معنای تکنولوژی، تولید کند. ولی این نکته مهم را نباید از نظر دور داشت که قدمای ما، میان علوم دینی و علوم مربوط به زندگی روزمره مردم، پیوندی برقرار کرده بودند. امثال ابن سینا و خواجه نصیر، هم عالم دینی بودند، هم سیاستمدار و هم فیزیک و شیمی می دانستند. به هر دلیلی، علم ما

از تمدن ما جدا شد و کم کم علوم تمدنی به راهی دیگر رفتندو و علوم دینی راه دیگری را پیش گرفتند. این تلاش در غرب، با تمام قوا صورت گرفت که علوم را از همه جنبه های الهی و متافیزیکی جدا کنند. ما همین علوم مجرد را از غرب وارد کردیم و در دانشگاه هایمان بردیم و درس دادیم. حوزه، درهای خود را به روی این علوم بست. شاید حق هم داشت؛ چون حوزه متکفل تولید علوم دیگری بود. از حوزه انتظار می رود که در عرصه علوم دینی، حرف آخر را بزند. درست است که عالم حوزوی، لازم نیست در علوم جدید تخصص داشته باشد، ولی در علوم مربوط به فن خودش باید مهارت و پختگی های لازم را فراهم کرده باشد. وقتی عالم کنونی را در حوزه با علمای پیشین مقایسه کنیم، می توانیم درباره وضعیت تولید علم در حوزه، قضاوت کنیم. آیا در حال حاضر ما فقیهی داریم که قابل مقایسه با شیخ طوسی یا محقق حلی باشد؟

راه دیگری هم برای قضاوت درباره تولید علم در حوزه هست. به نظر من باید دید حوزه چقدر توانایی پاسخ به مسائل جهانی را دارد. هر قدر که بتواند خود را در این عرصه ها نشان دهد، نشانه پیشرفت حوزه در تولید علم است. این ملاک خوبی است برای اینکه بتوانیم درباره تولید علم در حوزه قضاوت کنیم. آیا فقه ما می تواند حقوق بین الملل را هم پوشش دهد؟ داشتن مبانی و مبادی، کافی نیست. شما ممکن است بگویید هر مسئله ای که پیش بیاید، فقه ما بالقوه قادر به پاسخگویی هست؛ یعنی مواد و مبادی لازم را دارد. این سخن، خیلی کلی و گنگ است. مهم این است که بتوان این مواد اولیه را در حل مسائل به کار گرفت. آیا حوزه در این مسئله، پیشرفت دارد؟ من نمی توانم داوری کنم؛ ولی گمان می کنم اینها ملاک های خوبی برای قضاوت است.

تصور من این است که حوزه به همان دقت و وسواسی که سؤالات عبادی و معاملات سنتی را پاسخ می گوید، باید مسائل روز را هم به بحث و بررسی بگیرد. یعنی همان طور که ما مسئله ای را در عبادات و معاملات سنتی، بی راه حل نگذاشته ایم، باید علمی پدید بیاوریم که همه یا اکثر مسائل روز را هم پاسخ بگوید.

حوزه در حال حاضر با مسائل عمده و مهمی روبه رو است که برای حل آنها، چاره ای جز تولید علم ندارد. الان مسئله «عدالت اجتماعی» اهمیت فراوانی یافته است. بسیاری از نظریه پردازی های فعال و موجود، در همین باره است. از طرفی، عدالت جزءاصول و تعالیم شریعت ماست. پس هم مسئله روز است و هم بخشی مهم از مباحث دینی است.

فقه اسلامی اگر نتواند اقتصاد اسلامی را بنیان بگذارد، نتوانسته است مسئله عدالت اجتماعی را حل کند. اگر این پیشرفت ها صورت نگیرد، حوزه تولیدی نداشته است. اسلام، استعداد جهانی شدن را دارد؛ ولی برای جهانی شدن، باید ابزارهای لازم را در اختیار داشته باشد. یکی از این ابزارهای مهم و لازم، همین فقه فراگیر و پاسخگو است. بنابراین اگر حوزه در این زمینه ها، نتواند به توقعات و انتظارات موجود پاسخ گوید، فرصت جهانی شدن را از اسلام می گیرد. در فقه و کلام سنتی ما این استعداد وجود دارد که پاسخگو باشد؛ اما باید روی آنها کار کرد.

فرمودید تولید علم، نیاز به محیط و فضای مساعد دارد. منظور شما از مساعدت محیط و شرایط، چگونه محیط و شرایطی است؟ شرایط اجتماعی؟ فرهنگی، یا وجود مؤسسات و نهادهای پرتوان علمی؟

هر علمی، اصولی دارد. آن اصول تعیین می کنند که چه شرایطی برای پیشرفت علم مربوط، لازم است. شرایط، قادر به تغییر اصول و مبادی علوم نیست. بنابراین نباید همه دردها و درمان را به شرایط محیط برگرداند. علم، به معنای حقیقی آن، مبادی ثابت دارد. اما همین علم با همین مبادی، برای آنکه کاربردی شود، نیاز به مساعدت و هماهنگی محیط دارد. البته علوم از این جهت هم با هم فرق می کنند. پاره ای از دانش ها، وابستگی بیشتری به محیط خود دارند. بعضی از علوم، خیلی محتاج هماهنگی و همراهی محیط خود نیستند. در علوم دینی، مسئله محیط و شرایط اجتماعی، اهمیت فراوانی دارد. از قول امام صادق (ع) نقل می کنند که فرموده است: العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس؛ یعنی عالمی که به زمان خود آگاه است، گرفتار خطا و التباس نمی شود. به نظر من عالم دینی خیلی باید به اطراف خود توجه داشته باشد؛ وگرنه علم او کاربردی نخواهد شد. شما تا لوابس و شبهات را نشناسید، چگونه می توانید در جامعه ایفای نقش کنید؛ جامعه ای که سخت مبتلا به همین گونه لوابس و شبهات است. عالم به زمان، فرصت ها را از دست نمی دهد. الان تمدن غربی، داعیه جهانی شدن دارد و این انگیزه خود را پنهان هم نمی کند؛ ولی صورت قضیه این است که اجباری در کار نیست؛ یعنی نمی گویند شما باید مثل ما بشوید؛ اما طوری جهان را پیش می برند که ما در واقع بدون اینکه تصمیم گرفته باشیم، داخل تمدن غربی شده ایم. عالم دینی، اگر این وضعیت را نشناسد و نداند ما در حال تبدیل به

چه انسان هایی هستیم و جهان رو به چه اوضاع و احوالی است، چگونه می تواند خدمت کند و منویات دینی را به اجرا گذارد؟ عالم به زمان، یعنی عالم به ماهیت غرب، یعنی آگاه از تمدن غربی و افکار بزرگان فکری آنها. بنابراین اگر گفتیم فلانی عالم است، یعنی هم فقه و کلام و تفسیر می داند و هم دنیا را می شناسد. اگر غیر این باشد، عالم دینی نیست.

جامعه از «عالم» انتظار دارد که مشکلاتش را حل کند. کدام عالم، قادر به برآوردن این توقع است؟ من می دانم که دایره مطالعات و تحقیقات حوزوی، الان خیلی وسیع تر از گذشته است و علمای ما در صدد برآوردن نیازهای جدید هم هستند، اما آیا میان تولیدات فعلی با نیازهای موجود، هماهنگی وجود دارد؟ به هر حال جهانی که ما در آن زندگی می کنیم با آنچه در چند قرن پیش بوده، خیلی فرق کرده است. الان هیچ حادثه مهم یا حتی غیر مهمی نیست که در یک گوشه عالم اتفاق بیفتد و موج آن به کشورهای دیگر نرسد. قبلا می گفتند اگر در بلخ آهنگری گناه کرد، نباید گردن مسگری را در شوشتر زد؛ ولی الان این طوری شده است که مرکز تجارت جهانی امریکا منفجر می شود و بلافاصله افغانستان را اشغال می کنند و به عراق حمله می برند. شاید طالبان هم بهانه بود؛ چون امریکا برنامه حمله به افغانستان و عراق را در دستور کار خود داشت و منتظر بهانه ای بود که در یازده سپتامبر از انتظار در آمد. اینها از نتایج تحولات جدید در جهان امروز است. یک وقتی بود آثار مقدس هندوها در دسترس عده ای خاص قرار داشت، الان به همه زبان های زنده دنیا ترجمه شده و همه جا رفته است. وقتی می گویند ما در عصر انفجار اطلاعات زندگی می کنیم، همین معنا را دارد؛ یعنی همه بر هم تاثیر دارند و هر چیزی در هر گوشه ای از جهان، موج هایی بر می انگیزد که خیلی فراتر و فراخ تر از محل وقوع حادثه است. در چنین دنیایی، عالم دینی نمی تواند به اطلاعاتی که از متن دین و علوم دینی دارد، اکتفا کند. باید به میدان بیایید؛ دنیا را بشناسد؛ با شبهات دست و پنجه نرم کند و خلاصه، عالم به زمان خود باشد.

بعضی عقیده دارند که علم را تمدن می سازد؛ یعنی دانش ها، محصول تمدن ها هستند. به همین دلیل است که تمدن غری، دائما در حال تولید علم است و با همین علم های تولیدی خود، داعیه جهانی دارد. تمدن اسلامی هم در دوره خود همین وضع را داشت. مسلمانان هم در دوره شکوفایی تمدن اسلامی، علوم مورد نیاز خود را تولید و صادر می کردند. به هر حال تمدن ها - اعم از اسلامی، یونانی و غربی - پس از شکل گرفتن، تولید علم می کنند. همین علم که تولید و محصول تمدن است، موجب گسترش تمدن می شود. این یک نظریه است که بعضی به آن عقیده دارند. آیا شما هم چنین ارتباطی میان علوم و تمدن ها می بینید؟ یعنی تولید علم را موقوف و متکی به تمدن می دانید؟ یا اینکه معتقدید ماهیت علم به گونه ای است که خود موجب زاد و ولد و تکثیر خود می شود؟ از صحبت های پیشین شما چنین بر می آید که شما به نظریه دوم، بیشتر تمایل دارید.

تمدن به معنای مدنیت و فرهیختگی است. تمدن به معنای جدیدش، از مستحدثات است. ولی ما باید به ماهیت تمدن ها توجه کنیم و ببینیم آیا تمدن یک امر ذاتی است یا حدسی؟ وقتی می گوییم تمدن اسلامی، منظورمان چیست؟ آیا علوم و معارف اسلامی، تمدن اسلامی را به وجود آوردند یا تمدن اسلامی، علوم و معارف اسلامی را پدید آوردند؟ شاید هم بتوان به یک منشامشترکی رسید. من گمان می کنم نقش اصلی را هم در علوم و هم در تمدن، خود اسلام بازی می کند. یعنی هم علم و هم تمدن اسلامی را خود اسلام به وجود آورد و آن دو، یک منشادارند.

اسلام بود که از یک کشور وحشی و عقب مانده، امت واحد ساخت و در دامان این امت، علمای بزرگ تربیت شدند. اگر اسلام نبود، نه از تمدن اسلامی خبری بود و نه از علوم اسلامی.

فرق میان اسلام و علوم اسلامی چیست؟ مگر اسلام غیر از همین علوم و معارفی است که الان به علوم دینی شهرت دارند؟

اسلام با پیامبر (ص) معنا پیدا می کند؛ با نزول وحی و آن تاریخ کوتاهی که در صدر اسلام است. پیامبر (ص) تجسم اسلام و قرآن است. برای همین آموزه های نبوی، عین دیانت است. وقتی پیامبر (ص) به علم توصیه می کند، آن را باید توصیه اسلام و خدا دانست، چرا این اندازه در تعالیم پیامبر (ص) و متون روایی و قرآن، به علم توصیه و تشویق شده است؟ چون علم یک امر عرضی نیست؛ ذاتی انسان است. علم، انسان را به نظرش باز می گرداند. چون انسان ذاتا داننده است. اصلا دلیل برتری انسان بر فرشتگان، علم اوست. خداوند وقتی اسماء را به آدم آموخت، فرشتگان هم دست از اعتراض کشیدند و

هم سجده کردند. اصل، علم است و همین علم است که تمدن را به وجود می آورد. الان رسم شده است که علم را زاییده تمدن می دانند، اما علم، ذاتی است و تمدن عرضی، تمدن اسلامی، زاییده قرآن است؛ محصول نبوت است. منشا تمدن اسلامی، وحی است.

ولی تمدن اسلامی، ارتباط چندانی با وحی نداشت. یعنی آنچه به دست حکومت های اسلامی در قرون اولیه تاسیس شد و گسترش یافت، بیشتر بشری بود تا وحیانی. چون حاکمان آن دوره مانند حاکمان بنی عباس، خیلی مقید به وحی و نبوت نبودند.

درست است، ولی به هر حال در فضای اسلامی بود. اگر وحی و نبوت نبود، آن تمدن هم به وجود نمی آمد. همین کافی است که بدانیم، وحی و نبوت بی تاثیر نبوده است. حتی تمدن امروز غربی ها هم بی ارتباط با انجیل و تعالیم انبیا نیست. این علوم، به یک نحوی به انبیا مربوط می شود. اینکه انسان غربی این علوم را به خدمت چه ایده ها و اغراضی در آورده است، مسئله دیگری است؛ ولی هر تمدنی ریشه در تعالیم آسمانی دارد. حتی تمدن هنری، به نحوی با کتابهایی که در میان آنان قداست دارد، بی ارتباط نیست، حذف وحی، به حذف علم و تمدن می انجامد. اینکه شما می بینید تمدن اسلامی، آن قدر به علم اهمیت می داد و عالم را حرمت می نهاد، دلیلش اهتمامی است که اسلام به علم و عالم می داد. دینی که یک ساعت تفکر را از عبادت جن و انس ارزشمندتر می داند، تمدن ساز است. بارزترین صفت خداوند هم، علم اوست. در اسلام، همه صفات الهی به علم الهی بر می گردد.

بنا به گفته شما اسلام هم منشاعلم بوده و هم مبدا تمدن. ولی این گفته شما، ارتباط علم و تمدن را روشن نمی کند. ما می خواهیم بدانیم چه نسبتی میان علم و تمدن هست؟

علم، سازنده تمدن است. بنابراین علم بر تمدن، تقدم دارد. منتها علم انتزاعی است. تحقق علم در عالم است. این علم، کسانی مثل ابن سینا را درست می کند و ابن سیناها تمدن ساز می شوند.

در اسلام، تاکید بسیاری به علم شده است. عالی ترین مرتبه علم، حکمت است و حکمت هم مراتبی دارد که علم دین در بالاترین مرتبه می نشیند. خود دین هم نوعی علم است. چنین آموزه هایی، تمدن سازند و در چنین تمدنی، عالم بر صدر می نشیند و قدر می بیند. امروز هم ما چاره ای جز بازگشت به همان اصول را نداریم. لازم نیست فقط به تمدن گذشته خود فکر کنیم و عزم خود را برای بازگشت به آن تمدن جزم کنیم. باید به جایی برگردیم که آن جایگاه، تمدن ساز است؛ یعنی اصول و اسلام. اگر روزی تمدن اسلامی وجود داشته است، منشا آن همین آموزه های دینی بوده است. بنابراین اگر بخواهیم تمدن اسلامی را تجدید کنیم، باید به همان اصول اولیه برگردیم؛ یعنی قرآن و سنت و تعالیم ائمه و بزرگان دینی. اگر همان روح در کالبد زمان ما هم بدمد، ما هم می توانیم چنان تمدنی را بنیان بگذرایم.

به عقیده برخی از نظریه پردازان، علم هنگامی تولید می شود که به او نیاز داشته باشیم. یعنی این طور نیست که ما قبلا علمی را جدا از خواسته ها و نیازهای زمانه تولید کنیم. در این نظریه، علم ارتباط تنگاتنگ و نزدیکی با عمل پیدا می کند. آیا به نظر شما هم تولید علم، متوقف به احساس نیاز به آن علم است؟

خود علم، نیاز را پدید می آورد. علم به انسان آگاهی هایی می دهد که در پرتو آن ها انسان احساس نیاز می کند. مثلا علم شما به وجود خدا و صفات او، در شما یک علاقه و نیاز شدید به ارتباط با او پدید می آورد. وقتی دانستنی های شما درباره هستی و خالق آن، گسترش یافت و دانستید که جهان محدود به همین ماده نیست، احساسی به شما دست می دهد که قبلا نبود. پس علم ها، موجد نیازها هم هستند. در علوم امروزی، جهان چنان تنگ و محدود است که نباید در آن به غیر از نیازهای مادی خود فکر کرد. وقتی علم شما، جهان های دیگری را هم برای شما ثابت کرد، نیازهای شما هم محدود به این عالم نمی شود، یا اگر اثبات بشود که این عالم، محصول صدفه و تصادف نیست، بلکه حاصل فعل حکیم و علیم و خبیر و مهندس بزرگی است، حکمت اقتضا می کند که به این مبدا متعالی، علم پیدا کنیم. این اقتضاء، منشا علوم مختلفی است، مثل علم کلام و حکمت و عرفان. بنابراین می شود گفت که علت پدید آمدن این علوم، حس و نیاز ما به شناخت آن مبدا متعالی است. به این دلیل است که می توان گفت وحی و دین، تمدن ساز است. ارتباط ما با بدنه تمدن است، ولی برای احیای دوباره آن نباید سراغ همین تمدن رفت؛

باید برویم منشاآن را که همان وحی است، جستجو کنیم. یعنی شناخت نقاط قوت و ضعف تمدن پیشین اسلامی کافی نیست. ما اگر می خواهیم دوباره صاحب تمدن بزرگی شویم، باید ببینیم منشاآن تمدن چه بوده است؛ یعنی علوم دینی را بازنگری کنیم و دوباره قرآن را به میان خود بیاوریم. اگر علمای ما تفسیر را رونق بیشتری بدهند، فضای قرآنی جامعه، طراوت بیشتری می یابد. تفسیر برای حفظ آموزه های وحی است. این گونه فعالیت های علمی، روحیه ایمانی و قرانی جامعه را ارتقا می دهد و همین روحیه، منشاتمدن و جامعه مدنی خواهد شد؛ به شرط اینکه از گذشته خود نبریم و ضمن بازنگری در میراث خود، اساس علومی را بنیان بگذاریم که به کار این روزگار می آیدو مشکل گشاست.

اشکال مهمی که به فلسفه اسلامی می گیرند، غیر کاربردی بودن آن است. می گویند فلسفه اسلامی فقط به آسمان می پردازد و کاری برای ما که در زمین زندگی می کنیم، نکرده است. علمی که در عمل به کار نیاید، با خطر انزوا و فراموشی روبروست. یعنی می شود به آن اعتقاد داشت و قبول کرد، اما این اعتقاد و مقبولیت ذهنی، کافی نیست. شما این مساله را چگونه حل می کنید؟

بحث اعتقاد صرف نیست. نباید دین را به اعتقاد صرف محدود کرد. دین، محدود به ایمان محض هم نمی شود. ایمان جزئی از دین است. این گرایش در مسیحیت بیشتر است. عده ای از دانشمندان مسیحی، دین خود را به ایمان قلبی محدود و محصور می کنند. این حصر را باید شکست. دین، غیر از ایمان، مبتنی بر علم و حکمت و آگاهی هم هست. هدایت الهی، همان هدایت علم است؛ چون خداوند بیرون از فطرت ما، چیزی را بر ما تحمیل نمی کند.

پس نباید میان هدایت الهی و مقتضای علم و حکمت، تعارضی پدید آید. در قرآن، هر جا سخن از خصوصیات پیامبر و کتاب آسمانی اوست، وصف علم و حکمت هم می آید: یعلمه الکتاب و الحکمه. میان رسول و حکمت، ارتباط وثیقی است. اصلا دین، عین حکمت است. منتها ما باید به احیای حکمت دینی، کمر همت ببندیم و به ایمان صرف و خشک، اکتفا نکنیم. ایمان اگر خالی و دور از علم و آگاهی باشد، پایدار نخواهد بود. دین، اگر فقط بر ایمان تکیه زند و به حکمت و آگاهی اعتنا نداشته باشد، فرو می پاشد. اگر حکمت و علم در کنار ایمان نباشد، نخستین شبهه ای که پیش می آید، ایمان را متزلزل می کند. هر مساله ریز و درشتی، قادر است ایمان را از هم بپاشد؛ چون از ناحیه علم پشتیبانی نشده است.

مشکل همین جاست که ما در تولید علم، دچار وقفه شده ایم. اینکه شما می فرمایید علم باید در کنار ایمان باشد، حرف درستی است؛ ولی کدام علم؟ همان علومی که در قرن های نخست تولید و اشاعه شد؟ آیا لازم نیست متناسب با هر عصری و برای هر نسلی، علوم متناسب تولید شود؟ اگر چرخه تولید علم، از حرکت بازایستد؟ همان خطری پیش می آید که شما از آن به دوری ایمان از علم، تعبیر می کنید. بله، ما باید علم را در کنار ایمان حفظ کنیم، ولی علم عصری و علمی که تولید همین زمان است، نه زمان های بسیار دور. ما از آن علوم و میراث کهن خود باید استفاده کنیم و دست به تولید علوم جدید بزنیم؛ وگرنه باید جامعه دینی را در سطح آگاهی های مردم قرن دوم و سوم نگه داریم! این علم چگونه تولید می شود و آیا ما در این مسیر قرار گرفته ایم؟

تولید علم، از وظایف عالم است. در تمدن اسلامی، همیشه عالمانی بوده اند که به این وظیفه خود عمل کرده اند. اصل انتقال علوم از نسل های پیشین به نسل های بعدی، به وسیله همین عالمان صورت گرفته است. عالم دینی به اقتضای اینکه خود را جانشین انبیا می بیند، همراه کتاب، حکمت را هم تولید و منتقل کرده است؛ زیرا کار انبیا این بوده است که همراه کتاب، حکمت را هم تعلیم کنند: یعلمهم الکتاب و الحکمة. اگر الان ما دینداریم و آگاهی های دینی در جامعه ما به چشم می خورد، نتیجه همان زحمت ها و مجاهدت هاست. پس علمای پیشین ما به وظیفه خود عمل کرده اند و هم در عرصه تولید و هم در صحنه تبلیغ، کوتاهی نداشته اند.

من گمان می کنم که درباره علمای حاضر هم، آیندگان قضاوت بهتری خواهند کرد. آنچه الان به نظر من می آید، شبهات و مسائل فراوانی است که در حال منازعه با دینداری و دین باوری هستند. نویسندگان و دانشمندان اسلامی در این مصاف، حضور فعال دارند؛ اما اینکه آیا در این میدان، گوی توفیق را هم ربوده اند یا نه، من قضاوتی نمی کنم. چون مساله را پیچیده تر از آن می بینم که الان بشود داوری کرد. باید سعی خودمان را بکنیم و در عین حال منتظر باشیم که نتیجه بدهد.

علوم دینی و یا هر علم دیگری که به نحوی با دین مرتبط می شود، ساختارهایی دارند که به عقیده برخی همین مکانیسم و ساختار، مانع تولید علم و تکثیر است. چون هر علمی، محدودیت ظرفیتی دارد که در تولید و تکثیر، تعیین کننده است. عوامل و موانعی در علوم دینی وجود دارد که راه را بر تولید بسته اند. ما باید نخست این موانع را شناسایی کنیم. تا این موانع برداشته نشوند، نمی توان از کلام یا فقه انتظار داشت که روزامد و مولد شوند. کسانی که این مساله را مطرح می کنند و علوم دینی را از تولید علوم جدید، عقیم می دانند، این را هم می افزایند که باید مشکل را در خود دین که بانی و مؤسس این علوم است، جستجو کرد. دین، مجموعه ای از عقاید، احکام و اخلاق است، و هر گوشه این مجموعه منشاعلمی بوده است. اگر علوم دینی، قادر به زاد و ولد نیستند، مشکل در بانی و مؤسس آنهاست. بنابراین باید نخست از راه تغییر قرائت خود از دین، ظرفیت علوم دینی را افزایش دهیم و سپس انتظار تولید علم داشته باشیم. این شبهه را شما چگونه پاسخ می دهید و آیا راه دیگری برای افزایش ظرفیت علوم به نظرتان می رسد؟

ما ابتدا باید این مسئله را حل کنیم که چه رابطه ای میان علم و دین وجود دارد. آیا میان علم و دین، تباین ذاتی است؟

یا این دو در موافقت و تلائم کامل به سر می برند؟ برای پاسخ به این سؤال، گام اول شکل شناسی ادیان است. دین ها، همه به یک شکل نیستند. دینی مانند مسیحیت، بیشترین تاکید را بر عشق و محبت دارد. اسلام در کنار عشق الهی (یحبهم و یحبونه) بر علم و آگاهی نیز تاکید شده است. البته همه ادیان آسمانی، به علم اهمیت داده اند؛ اما اهتمام اسلام بیش از همه است. خداوند - بر خلاف عقیده اشاعره ما را به چیزی که حقیقت ندارد، مکلف نکرده است. ما را آفریده تا هدایت کند. هدف از خلقت انسان کمال و سعادت اوست. این کمال همان هدایت از طریق علم است. دین، غیر از علم، چیز دیگری نیست. معرفت دینی، از شاخه های مهم علوم است. کسی که صاحب حکمت دین باشد، شان عظیمی دارد. دینی که خالی از شناخت و حکمت باشد، اصلا دین نیست. پیامبر (ص) معلم حکمت است و به علم الهی وصل است. چرا الان هم ما دنبال آموزه های پیامبر (ص) هستیم؟ چون آموزه ها و تعالیم ایشان، عالمانه بود و دقیق ترین تبیین را از هستی و انسان دارد.

منتها بعد از رنسانس، تلقی خاصی از علم پیدا شد. در غرب علم را science می خوانند. این کلمه یک ریشه لاتینی دارد که «اسکنتیا» است. در طبقه بندی علوم در قرون وسطی، این اصطلاح لاتینی، شامل علوم پست و ادنی می شد. آنها علم را به اعلی، اوسط و ادنی تقسیم می کردند. ساینس (science) از شمار علوم ادنی است. الان

این کلمه، معادل مطلق علم به کار می رود. از همین سرگذشت کلمه علم در غرب، می توان فهمید که آنها چه چیزی را علم می دانند و اصلا وقتی می گویند «علم» منظور شان چیست. گویا آنها علوم دیگر را اصلا علم نمی دانند و فقط همین طبقه دانی را گرفتند و به جای مطلق علم به کار بردند. ما می توانیم از آنها بپرسیم که چرا فقط این دسته از طبقات علم را علم می دانید. کسی که از علم، همین مراتب نازل را قبول دارد، در مقابل حکمت الهی و علوم اعلی یا اوسط، موضع می گیرد و اصلا در علم بودن آنها تردید می کند. به هر حال تفسیری که فیزیک و شیمی از جهان می دهد، خیلی متفاوت است با تبیین دین و حکمت الهی از جهان. البته مرادم از تفاوت، تفاوت طولی است نه عرضی. در حکمت الهی، ما موجود عاری از شعور و گرایش نداریم. همه عالم در حال حرکت به یک مقصد و غایت هستند. آیا در فیزیک هم می توان به این نتیجه ها رسید؟ چشمی که علوم جدید، با آن دنیا را می نگرد، خیلی تنگ و کوچک است. با این چشم خیلی نمی توان هستی را درک کرد. شما نگاه حکمت الهی را به هستی، مقایسه کنید با نگاه ماتریالیسم به جهان. تفاوت شگفتی خواهید دید. ماتریالیست ها، سخن از ماده خالی از هر گونه شعور و گرایشی می کنند که جهان را ساخته است؛ یعنی از همین ماده، مغز انسان ساخته شده است و همین ماده فاقد شعور، به چنین عجایبی در خلقت منتهی می شود! آیا این باور کردنی است؟ آیا می شود پذیرفت که یک ماده ساده، بتواند به چنین عجایبی تبدیل شود. بدون اینکه خالقی در کار باشد؟ انسان حکیم، جهان را طور دیگری می بیند. اولا در نگاه حکیمان، هیچ چیز تصادفی نیست؛ همه چیز بر اساس حکمت و غرض است. هر موجودی معنا دارد، اسم دارد، صفت دارد، حقیقت داردو. ... این اسم و حقیقت را هم خودش خلق نکرده است. چشم، خودش چشم نشده است؛ هم چنین گوش و مغز و قلب و. .. این حکمت دینی است که عقل را هدایت می کند و به راه سعادت رهنمون می کند. درست است که عقل در وجود انسان، قرار دارد؛ اما همین عقل، بدون هدایت الهی، نمی تواند به وظایف خود عمل کند. همه انسان ها از موهبت عقل برخوردارند؛ ولی همه عقل ها از موهبت هدایت الهی بهره مند نیستند. البته خداوند هر کسی را به فراخور حال و ظرفیتی که دارد، هدایت می کند و همه از این خوان گسترده، سهمی می برند؛ ولی سهم همه یکسان نیست. وقتی سخن از هدایت الهی می کنیم، به این معنا نیست که همه

هدایت شدگان، باید یک جور فکر کنند. ما در میان بزرگان دینی و عارفان الهی خود، کمابیش اختلاف می بینیم. این اختلافات، طبیعی است؛ چون مقدار زیادی از این گونه اختلاف های فکری، به ظرفیت ها برمی گردد. اما هر کس با هر ظرفیت و گنجایش عقلی، حظی از هدایت الهی را دارد.

علم جدید - که ما منکر آن نیستیم - بیشتر رهاورد عقل ها و دانشمندانی است که رابطه چندانی با وحی و هدایت دینی نداشتند. ما پیوند چندانی میان دانش های جدید بشری با هدایت ها و تعالیم انبیا نمی بینیم. حلقه واسط میان علم و هدایت الهی، حکمت دینی است. وقتی دانشمندی به این حلقه دست پیدا کرد، علم او در پرتو هدایت خداوند، خواهد بود؛ مثل ملاصدرا.

حکمت الهی، خاص است؛ عام نیست. عده خاصی از این موهبت برخوردار می شوند. اما اگر کسی برخوردار شد، پرسش های او با دیگران فرق می کند. حکمای الهی ما دنبال این بودند که انسان چرا خلق شد، هدف از خلقت او چه بود، انسان به کجا خواهد رفت، وظیفه او در این عالم چیست، چه نوع ارتباطی باید با خداوند برقرار کند، چه نسبتی با موجودات دیگر دارد، چگونه باید در عالم تصرف کند، و از این گونه پرسش ها. ولی دانش امروز، فقط در پی تصرف است؛ از هر طریقی و به هر عنوانی. برای همین است که علم امروز، پس از دعوی اطلاق، دعوی الوهیت هم دارد. یعنی مدتی، فقط دعوی مطلق بودن داشت و فقط خود را آگاهی مفید و شایسته احراز عنوان «علم» می دانست؛ اما امروز علاوه بر آن، دعوی الوهیت هم دارد. یعنی هم تصرف می کند و هم تصرف را حق خود می داند و اهمیتی نمی دهد که این تصرف من، الهی است یا شیطانی. این علم، راهی جز سکولاریسم، پیش پای انسان نمی گذارد. وقتی کسی به چنین علمی مسلح شد، مسلما ادعای خدایی خواهد کرد و تصرف در هر گوشه جهان را حق خود می داند. ما از آفات و خطرات علم جدید غافلیم. آن قدر به فواید و امدادهای آن چشم دوختیم و منت پذیرفتیم که فراموش کردیم این خدمات را به چه بهایی در اختیار ما گذاشته است.

بنابراین من گمان می کنم تا نخستین گام ها را که مربوط به شناخت ماهیت علم و رابطه آن با دین می شود، برنداریم، نمی توانیم موانع تولید علم واقعی را مرتفع کنیم. تولید علم، فرایند پیچیده ای است که بیش از هر فعالیت دیگر بشری، محتاج هموار کردن راه آن و برداشتن موانع است. و همه اینها موقوف است به درک درست از ماهیت علم جدید.شما آینده رشد علمی را در حوزه های علمیه چگونه می بینید؟ در ضمن اگر درباره محدوده وظایف حوزه های علمیه، پیشنهادی دارید، بفرمایید.

عرض کردم که علم و عقل، بدون هدایت الهی راه به جایی نمی برد. حوزه های علمیه نزدیک ترین نهادهای آموزشی کشور به هدایت الهی هستند. پس باید توفیقات بیشتری هم داشته باشند. حوزه باید به عواملی که موجب رشد تولید علم می شود، توجه کافی و کامل کند. تولید علم، همان طور که شما هم اشاره کردید، عوامل و موانعی دارد که باید در کانون توجه حوزویان قرار گیرد. عواملی هستند که به رشد علم، شتاب می دهند؛ مثل اعتقاد به آزادی، رعایت اخلاق علمی، پرهیز از تحجر. همین ها را هم می توان به کمک علم، کشف و تبیین کرد. علمی که به هدایت الهی متصل است، حدود آزادی را هم می داند. البته منظور من آزادی های سیاسی نیست. گاهی آزادی، معناهای عمیق تری پیدا می کند؛ مثل آزادی فطری. خداوند، انسان را مختار آفریده است. نباید این عطیه الهی را از انسان گرفت و او را از آزادی های فطری محروم کرد. علم، مقتضی اختیار است. آزادی، یک اصل طبیعی و فطری است و خیلی فراتر از چیزی است که سیاستمداران می گویند. در جامعه ای که عالم از این حق فطری خود محروم باشد، تولید علم متوقف می شود. مشکل اساسی قرون وسطی همین بود و امتیاز عمده تمدن اسلامی نیز همین برخورداری انسان از حقوق فطری خود بود. علمای اسلام، همیشه با هم بحث علمی داشتند و دائم انظار یکدیگر را جرح و تعدیل می کردند. این نشانه آزادی آنها در ابراز عقیده خود بوده است. آزادی در پرتوهدایت الهی، گمشده ای جز حقیقت ندارد؛ اما آزادی های حیوانی، کاری با حقیقت ندارند.

حکمای ما، بین اراده و اختیار فرق می گذاشتند. اراده در حیوان هم هست؛ چون او هم متحرک بالاراده است. ولی اختیار را فقط انسان دارد؛ چون اختیار، یعنی اراده ای که تابع عقل و علم است. بنابراین آزادی که همان اختیار است، وقتی معنادار می شود که تابع عقل انسان باشد. این که انسان هر کاری را که اراده کرد، انجام دهد، اختیار و آزادی نیست؛ این، عمل به اراده، نام دارد که در حیوان هم هست. لازمه علم و عقل، اختیار

است و اگر به عالم اختیار ندهیم، در واقع علم او را انکار کرده ایم. نمی شود گفت فلانی عالم است، اما نباید از آزادی های فطری خود استفاده کند. اگر عالم است، باید مقتضای علم او را هم به رسمیت شناخت.

برخی خلاف این عقیده را دارند و می گویند اگر آزادی باشد، علم هم هست. شما می فرمایید اگر علم بود، لازمه آن اختیار است. ولی این را هم می توان گفت که اگر اختیار و آزادی باشد، علم تولید می شود؛ یعنی عکس فرمایش شما. این دو لازم و ملزوم اند. یکی بدون دیگری نیست. هم آزادی به علم محتاج است و هم علم به آزادی. به هر حال من از یک زاویه دیگر، مساله را را نگاه کردم. چون گاهی می بینم که حساسیت های بی دلیل و بی مبنا، جلو پیشرفت علم را می گیرد. خیلی از این مسائل که گاهی بزرگ نشان داده می شود، به آسانی قابل حل و فصل است و اصلا نیازی به جنگ و دعوا ندارد. وجود شبهه، تا حدی طبیعی است. نباید بترسیم. اگر شبهه ای هست، عالمانی هم هستند که آمادگی پاسخگویی دارند. چرا خودمان را از سؤال و مباحث مخالف، می ترسانیم؟ اگر علمی باشد و آن علم، آراسته به هدایت الهی باشد، همه پاسخ ها در آستین است و هر شبهه ای، قابل رفع خواهد بود. حتی من گاهی فکر می کنم وجود این شبهات، از یک نظر، خیر است. چون به هر حال به قلم و بیان علمای ما، حرکتی می دهد و آنها را به تکاپو می اندازد. همین باعث می شود که ما به ابزارهای تولید علم نزدیک تر بشویم. تعصب و پیشداوری، آفت علم است. شما اگر به نزاعات علمی دانشمندان توجه کنید، خواهید دید که آنان چه آرا و انظار مخالفی ابراز می کردند و سر آنها بحث داشتند. همین اواخر، کتابی خواندم که نوشته بود در چند قرن پیش، دو تن از عالمان، به درس یکی از دانشمندان بزرگ ری می رفتند که در زمان خودش، قاضی القضاة بود. نوشته بود که یکی از آن دو نفر، منکر نبوت بود! اولی دو سال پای درس قاضی القضاة وقت، رفت و حرف هایش را هم زد. اگر الان نویسنده ای یا گوینده ای، چنین ادعایی بکند، چه وضع پیدا می کند؟ ولی آن عالم، به راحتی مبانی فلسفی خود را مطرح می کرد و می گفت می توانیم بدون هدایت انبیا هم به سعادت برسیم. این حرف غلطی است، ولی او چنین دعوی و مدعایی داشت و می گفت و کاری هم به او نداشتند. علمای ما همگی اهل

مناظره و مباحثه بودند. از شبهه و حرف مخالف، نمی هراسیدند. دلیلی هم برای هراس وجود ندارد. در روزگار ما، مشکل بزرگی که پیش آمده، این است که مباحث علمی با مسائل سیاسی خلط می شود. ما همه چیز را سیاسی کرده ایم. درست، آن است که آزادی کسی را نگیریم و در عین حال، آماده پاسخگویی هم باشیم.

اسلام، دین سهل و سمحه است. اهل سخت گیری نیست. اگر ما به وظیفه خود، عمل کنیم و فضای علمی کشور را با طراوت نگه داریم، شبهات هم مجالی برای ظهور و ماندگاری پیدا نمی کنند. یا اصلا نمی آیند و یا اگر بیایند، ماندگار نیستند. اخلاق علمی، اقتضا می کند که اهل پیشداوری و ذهن خوانی نباشیم. این اخلاق را هم خود علم، ایجاد می کند. عالم حقیقی، متخلق است. اهل تحجر نیست؛ چون علم با تحجر جمع نمی شود. تحجر، قشری گری و ساده لوحی، مانع علم و تولید علم است. این آفات در سیره معصومان (ع) نیست، ولی در زندگی علمی بسیاری از دانشمندان، وجود دارد.

نکته مهمی که نباید از آن غافل شد این است که دین، امر معقولی است که کاملا قابل تبیین عقلی و علمی است؛ منتها ما نباید دین خودمان را عین ما انزل الله بدانیم. چون ممکن است دینی که ما در خود فراهم کرده ایم، خالی از تعصب و جهل نباشد. نباید خیلی به آنچه در ما وجود دارد، اتکا و اعتماد بکنیم. برای شناخت دین، منابع و نصوصی هست که باید به آنها مراجعه کرد و از نو بازخواند.

یک سؤالی که ما از اساتید و سروران دیگر هم کرده ایم این است که چه رابطه ای میان علم و قدرت وجود دارد. به بیان دیگر، کدام یک از این دو، بر دیگری مؤثرتر است؟ قدرت علم را می سازد، یا علم، قدرت و حکومت را پدید می آورد؟

این مقدار را باید مسلم گرفت که این دو، توامان اند. به قول فردوسی: «توانا بود هر که دانا بود. » دانایی، واقعا توانایی است. منتها دانایی و فرزانگی، فقط به معنای دانش نیست. دانش، اعم از دانایی است. دانش اگر دانایی هم باشد، توانایی است؛ وگرنه فقط دانش است و قدرت ساز نیست. توانایی را نمی توان جدا از دانایی تصور کرد. در خداوند هم صفات علم و قدرت، آمیخته اند.

علمی که امروز از آن سخن می گویند، از هدایت الهی دور افتاده است. علم امروز،علم سکولار است و حساب خود را از دین و حکمت جدا کرده است. این علم، چنان جای فراخ و وسیعی را برای خود در نظر گرفته است که دین چاره ای جز محدودشدن به زندگی خصوصی انسان ها ندارد. علم امروز، هیچ احساس نیازی به دین نمی کند. اگر در مقابل این علم نایستیم و مقابله نکنیم، جا را بر همه امور معنوی و دینی تنگ می کند.

علم، همان دانایی نیست. بنابراین هر علمی، توانایی نمی آورد. علم جدید، قصد تصرف دارد و می کوشد حضور قاهرانه ای برای خود فراهم کند. این علم، ممکن است به تسخیر طبیعت، موفق بشود، ولی قدرت واقعی، این نیست. آن دانایی که توانایی می آورد، فراتر از تسخیر و تصرف طبیعت است. این دانش، ارتباط خاصی با قدرت دارد؛ چون به تسخیر الهی منجر نمی شود. در واقع علم جدید، فقط قادر به تصرف عدوانی است. این علم اگر قدرت هم بیاورد، قدرت مادی می آورد و از قدرت مادی هم، جز استعمار و استثمار برنمی خیزد؛ چون همراه هدایت و اخلاق نیست.

درباره رابطه قدرت و علم، آنچه الان ما می بینیم خدمت علم به قدرت است. اگر قدرت مداران به پیشرفت علم کمک می کنند، برای آن است که ابزارهای نیرومندتری برای قدرت طلبی های خود پیدا کنند. آنها برای علم دل نمی سوزانند؛ علم را برای خودشان می خواهند. امریکا، حدود ده هزار دانشگاه دارد و در این کشور، کار علمی، بسیار پررونق است. بهترین دانشمندان دنیا هم در آنجا جمع شده اند. هر روز کشف تازه ای یا اختراع عجیبی به کارنامه خود می افزایند. اما نتیجه این همه دانش افزایی ها چیست؟ بمب اتم! وقتی علم از هدایت و عقل الهی دور افتد و تن به توصیه های دینی ندهد، سرنوشتی جز این ندارد. آیا این علم، تیغ دادن در دست زنگی مست نیست؟

تیغ دادن بر کف زنگی مست

به که افتد علم را نادان به دست

بنابراین نمی توان منکر رابطه علم و قدرت شد. اما این را می توان گفت که علم اگر آراسته به هدایت و عقل نباشد، در خدمت قدرت های فاسد درمی آید.

ارتباط میان علم و قدرت را نمی توان انکار کرد؛ ولی سؤال این است که چه نوع ارتباطی میان آن دو وجود دارد. علم قدرت را پدید می آورد یا بالعکس؟

علم و قدرت، از هم جدا نیستند که یکی را علت و دیگری را معلول فرض کنیم. علم، عین قدرت است. کلا صفات وجودی از هم قابل تفکیک نیستند. اگر هم گاهی ما آنها را تفکیک می کنیم، انتزاعی است؛ واقعی نیست. علم، در خارج وجود عینی ندارد، ولی هر چه هست، ظهورات علم است. قدرت هم همین حکایت را دارد. قدرت، دیدنی یا لمس کردنی نیست؛ ولی هر چیزی که در عالم هست، ظهور قدرت است. حکمت هم همین طور است. علم و قدرت و حکمت، در خارج یکی هستند؛ به ویژه در علم جدید که کاربردی است. علم در تمدن جدید، با حکمت الهی ربط ندارد. حکمت الهی، قرن هاست که از غرب، قهر کرده است. بنابراین علم در غرب، تابع علم الهی نیست. اگر تابع بود، قابل کنترل بود و این همه تالی فاسد نداشت. علم در عصر جدید، نه گوش به حرف عقل نظری می دهد و نه توجهی به منویات دینی دارد. راه خودش را می رود و البته بسیار هم قدرتمند شده است. ولی همه قدرت و نتیجه علم، نصیب قدرتمندان شده و دیگر برای علما هم قابل کنترل نیست. علم، از عالم سر می زند، ولی سراغ قدرت می رود و همان جا می ماند. از دست عالم خارج می شود.

یعنی علما، قدرتمندان را به دنبال خود می کشند یا صاحبان قدرت، علما را جهت می دهند و در پی خود به هر جا که خواستند، می کشند؟ اگر نظر دوم، درست باشد، به این معناست که تولید علم هم به خواست و اشاره قدرتمندان صورت می گیرد.

اگر به غرب توجه کنید، می بیند که علم و قدرت، چنان آمیخته شده اند که همیشه با هم می آیند و با هم می روند. نمی شود تفکیک کرد. دولت مردان، هزینه می کنند و فرصت های علمی را پدید می آورند، و دانشمندان هم با استفاده از این فرصت ها، ابزارهای کارآمدتری برای قدرت می سازند. در این وضع، عالم مجری اوامر قدرت است و قدرت، محتاج فناوری های علم. در علم کاربردی، هدفی جز افزایش قدرت نیست. گاهی دولت مردان، از قبل سفارش می دهند و به دانشمندان می گویند که چه می خواهند؛ آنها هم سعی می کنند مطابق خواسته های قدرتمندان، کشف یا اختراع کنند. مصیبت جهان امروز، همین است که علم آن، فقط قصد تسخیر دارد؛ حتی تسخیر انسان برای انسان. این علم، حتی اگر در پی شناخت ماهیت هاباشد، خود این شناخت، مقصود اصلی نیست. می خواهند بشناسند تا ببینند چگونه می توانند آن را به کار گیرند.

دانشمندان، در مرحله تولید خیلی اهمیت دارند؛ ولی پس از آن که چیزی را کشف یا اختراع کردند، نسبت به کشف و اختراع خود، حقی ندارند. اگر در کشوری رای گیری بشود که از بمب اتم استفاده کنند یا نه، همان دانشمندی که بمب اتم را ساخته است، بیشتر از یک رای ندارد. پس نتیجه علم، به قدرت می رسد و البته علم هم بدون حمایت های قدرت، قادر به پیشرفت و تولید نیست. علم جدید، چنین وضعی دارد. اما دانشمندان قدیم، گاهی بدون هیچ گونه ارتباطی با قدرت های زمان خود، در همان نج حجره ها و خانه ها می نشستند و تولید علم می کردند. وقتی علم توانست گریبان خود را از چنگ قدرت رها کند، به راهی می رود که مقتضای ماهیت او است، نه راهی که قدرت مداران و دولت مردان به او نشان می دهند.

برای رهایی از این وضع، چه باید کرد؟

علم باید، تابعیت خود را از قدرت، لغو کند. در شان علم و عالم نیست که تابع قدرت باشد. باید عکس این را شاهد باشیم؛ یعنی قدرت تابع علم باشد. در تمدن اسلامی، این طور بود که علم به قدرت جهت می داد. در فرهنگ دینی ما، همیشه عالم برتر از حاکم بوده است. گفته اند بهترین پادشاهان، آنان هستند که بر در خانه عالمان می روند، و بدترین عالمان کسانی هستند که به دربار شاهان رفت و آمد دارند. چرا عالمان را از حاشیه نشینی در دربار شاهان، منع کرده اند؟ چون اگر عالم، سراغ حاکم برود، علم او در خدمت قدرت درمی آید و این به وضعی می انجامد که الان ما داریم.

عالم واقعی، جز به کشف حقیقت، نمی اندیشد. عالمی که علم خود را وسیله ارضای قدرتمندان کند، به حقیقت نایل نمی شود. چرا در روایات ما این همه عالم درباری مذمت شده است؟ چون عالم اگر درباری شد، دیگر به کشف حقیقت فکر نمی کند. علمش، مال دیگران است و او فقط حامل علم است برای دیگران. به قول مولوی:

علم های اهل تن، احمالشان

علم های اهل دل، حمالشان

عالم که نزد پادشاه رفت و از او صله و انعام گرفت، دیگر نمی تواند به او امر و نهی کند. علمی که تابع قدرت است، این اجازه را ندارد که در تصمیمات قدرت مداران دخالت کند. در فرهنگ اسلامی، توصیه شده است که حاکمان دست عالمان را ببوسند، از آنها مشورت بگیرند و حرمت آنان را نگه دارند. نباید اجازه داد که حرف اول را قدرت بزند؛ وگرنه سرنوشت همه، خدمت گزاری به صاحبان قدرت است.

به نظر شما در تمدن اسلامی، عالمان تابع قدرت مداران بودند یا عکس آن؟

ما در تاریخ خود، با هر دو نوع عالم رو به رو هستیم. هم عالمانی داشته ایم که قدرت را می پرستیدند و هم عالمانی بوده اند که به قدرت و قدرت مداران اعتنایی نمی کردند. عالم واقعی، از قدرت تبعیت نمی کند؛ چون پیروی از قدرت، یعنی پیروی از نفس اماره یک عده انسان های بی ارزش. هدف از خلقت انسان، سعادت است. این سعادت موقوف به حکمت و معرفت است. انسان ها به اندازه ای که از نعمت معرفت برخوردارند، سعادتمندند. معرفت هم در علم خالص و ناب است، نه علم های آلوده به اغراض دنیوی. بنابراین باید علم خود را از آلودگی نگه داریم و برای این کار، پرهیز از قدرت و قدرت مداران لازم است. در واقع تمدن اسلامی هم مرهون عالمانی است که به قدرت ها اعتنایی نداشتند. اگر ما در گذشته تمدنی داشته ایم، آن را مدیون همین دسته از عالمانیم؛ وگرنه علمای دنیازده و درباری، جز سقوط و انحطاط، فایده ای برای ما نداشتند. البته همین عالمان پرهیزکار که به استخدام حکومت ها درنمی آمدند، گاهی حاکمان را همراهی هم می کردند؛ برای این که می دیدند حضورشان در کنار شاهان، بی تاثیر نیست. نمونه بارز این دسته از عالمان، خواجه نصیر است که قبلا هم گفتم.

اگر ممکن است درباره راهبردهای تولید علم در آینده، سخن بگویید.

من فکر می کنم یکسری موانع هست که اول باید آنها مرتفع شوند؛ مثلا همین غرب زدگی، مانع بزرگی است. عالمان دینی، باید ماهیت غرب را بشناسند و در دام غرب زدگی نیفتند. گاهی، هیچ سوء نیتی هم نیست، ولی از روی سادگی و بی خبری در دام آنها می افتیم. این از آثار غرب زدگی است که ما از علم، فقط دانش های امروزی را می فهمیم. علوم اسلامی در بالاترین مراتب علم قرار دارند؛ ولی گاهی از روی غفلت،فقط علوم جدید را به حساب می آوریم. در حالیکه علم واقعی، آن است که موجب هدایت و سعادت بشود. ما باید حکمت اصیل و بومی خود را احیا کنیم؛ مخصوصا حکمت الهی را. علوم اسلامی محض، دچار مظلومیت شده اند. یک زمانی بود که تهران، مرکز تدریس و تعلیم حکمت بود. چرا الان در این شهر بزرگ، تدریس حکمت کمتر شده است؟ همه می دانیم که بررسی مسائل دینی از نگاه حکمی، خیلی ارزشمند و مفید است؛ ولی روز به روز توجه ما از علوم خودی کمتر می شود و در مقابل، به علوم جدیدو غربی، اقبال بیشتری پیدا کرده ایم. الان ما با نسلی مواجه هستیم که تشنه معارف و حکمت هستند. این نسل از دینی که معقول و حکیمانه ارائه نشود، فرار می کنند. علوم سنتی ما در معرض فراموشی قرار گرفته است. منظورم از علوم سنتی، فقط فقه و اصول نیست. ما غیر از اینها، دانش های فراوانی در کارنامه پیشینیان خود می بینیم که الان در حال افول هستند.

راه دیگری که به نظر من می رسد، محکم تر کردن ارتباط حوزه و دانشگاه است. این ارتباط ضروری را باید از محاصره شعار و کارهای سطحی نجات بدهیم. حوزه باید حضور مؤثرتری در دانشگاه ها داشته باشد و در ضمن از تجربیات دانشگاهیان استفاده کند. هر قدر این ارتباط، عمیق تر و واقعی تر باشد، برای هر دو مفیدتر است. حوزه برای این که بر دانشگاه اثر بگذارد، باید تغییراتی در بیان خود و روش القای مطالب بدهد. نحوه ارائه و بیان خیلی مهم است. زبان دانشگاهی، غیر از زبان حوزوی است. یک حوزوی، در دانشگاه نباید از همان زبان و اصطلاحات حوزه استفاده کند. علم را باید هضم کرد و برای هضم علم، اول باید آن را فهمید. این طور که گاهی در دانشگاه ها، معارف و اخلاق و تاریخ اسلام را تدریس می کنند، قابل هضم نیست. یک استاد معارف، نباید به شیوه تدریس اسفار در حوزه، سر کلاس ها حرف بزند. باید حرف ملاصدرا را طوری تفهیم کرد که دانشجو احساس کند در حال آشنایی با یکی از لطیف ترین جهان بینی هاست؛ ولی گاهی همین درس معارف در دانشگاه، تبدیل می شود به تدریس اسفار و شفا؛ آن هم به شیوه کاملا تخصصی و حوزوی.به هر حال، علوم اسلامی خاصیتی دارند که علوم جدید ندارند. علوم دینی، انسان ها را به طرف وحدت و آرامش می برند؛ برخلاف علوم جدید که تشتت آفرین و تکاثرگرا هستند. نسل جوان باید این آرامش و جمعیت خاطر را احساس کند و به این نتیجه برسد که از طریق آشنایی با دین و معرفت دینی، به آرامش می رسد.

پیشنهاد دیگری که به نظر من می رسد، همان است که قبلا هم گفتم و آن، دادن آزادی به دیگران است. اگر همه راه ها را به روی سؤالات موجود در اذهان جوانان ببندیم، آن سؤال ها تبدیل به عکس العمل های تند اخلاقی و رفتاری می شوند. یک اشکال مهمی که من در کار صدا و سیما می بینم، ارائه برنامه های سنگین علمی است. در حالی که بیننده تلویزیون، معمولا حوصله همراهی با چنین برنامه هایی را ندارد. برای ترویج علوم دینی، باید دنبال روش های دیگری هم بود.

جوانان کشور، بسیار مشتاق اند که با معارف ناب و اصیل اسلامی آشنا شوند. بسیاری از آنها دقیق و هوشمندند. ما نمی توانیم از این مساله به راحتی عبور کنیم. اول انقلاب، اقبال به علوم اسلامی فوق العاده بود. همه می خواستند از حکمت و فلسفه اسلامی سر در بیاورند و آشنایی پیدا کنند. بهترین و آماده ترین مغزها رشته فلسفه را در دانشگاه انتخاب کردند. فضای عمومی کشور و محیط اجتماعی هم مساعدت می کرد و مشوق جوانان بود. مع الاسف ما نتوانستیم از این فرصت استفاده بکنیم؛ چون روش نداشتیم. نمی دانم چقدر از تقصیرها متوجه ماست؛ ولی به هر حال بهره برداری مناسبی نشد. دانشگاه به کمک حوزه احتیاج دارد و حوزه هم نباید از هم فکری و همراهی دانشگاه غافل شود. حتی من معتقدم حوزه علاوه بر کمک های معنوی و فکری، باید کمک های مادی خود را هم از دانشگاه دریغ نکند.

ولی شاید نیاز حوزه به کمک های مادی بیشتر باشد.

حوزه، از کمک های مردمی و اوقاف هم برخوردار است. مردم، برای ساختن مسجد و مدرسه علمیه، انگیزه دارند. به هر حال حوزه، قرن هاست که روی پای خود ایستاده است و همیشه از طریق کمک های مردمی و سرمایه گذاری های معنوی، پیش رفته است. شاید دانشگاه این امکان را نداشته باشد. به هر حال فرق نمی کند. منظورم این بود که هر کدام از این دو نهاد آموزشی، باید در برآوردن نیازهای دیگری پیش قدم باشد و از هیچ گونه کمک معنوی و مادی به دیگری دریغ نکند. این که همه بودجه دانشگاه را دولتی کرده اند، خطاست. حتی در غرب دانشگاه هایی است که متکی به کمک های مردمی هستند. آنجا هم گاهی مردم کمک های کلانی به دانشگاه می کنند. حداقل حوزه باید مردم را به کمک کردن به دانشگاه ها تشویق کند. باید برای مردم جا انداخت که ساختن دانشگاه، کمتر از مدرسه سازی نیست. کمک های مردمی را باید به این سو هم سوق داد. فرهنگ وقف، علم را مردمی می کند. علم باید ذاتا مردمی باشدواتکا به بودجه های اهدایی از جانب مردم، علم را در خدمت رسانی به مردم تشویق می کند. اگر مردم همان روحیه اول انقلاب را داشتند و همه نهادهای آموزشی کشور را کمک می کردند، بسیاری از مشکلات دانشگاه ها حل بود.

از طرفی دانشمندان ما هم نباید خیلی در فکر ارتقای رفاه خود باشند. البته آسایش و رفاه، خیلی لازم است، ولی این که اصل قرار بگیرد و محور همه فعالیت ها، خطر بزرگی است. ملاک باید پیشرفت علم باشد؛ در عین حال دولت و مردم وظیفه دارند ذهن دانشمندان خود را آسوده کنند و آنان را از زحمتی که امرار معاش برایشان فراهم می کند، نجات دهند. عالمی که هزار و یک مشکل مادی دارد و باید توقعات خانواده و اطرافیان خود را برآورد، خیلی در پیشبرد اهداف علمی کشور، توفیق نخواهد داشت. پس تامین متوسط معاش اهل علم، از وظایف حتمی و ضروری دولت و مردم است؛ در عین حال عالمان و دانش اندوزان هم نباید به دام زیاده خواهی و افزون طلبی بیفتند و دائما خودشان را با متمکنین و ثروتمندان مقایسه کنند. حرمتی که عالم در جامعه دارد و اعتباری که دانش به دانشمند می دهد، بالاترین ثروت است. بهای این ثروت معنوی، تقلیل ثروت مادی است. ما باید این بها را بپردازیم تا به آن درجه برسیم. دانش اندوزی با مال اندوزی جمع نمی شود.

دانش و خواسته است نرگس و گل

که به یک جای نشکفد به هم

آنکه را دانش است، خواسته نیست

وآنکه را خواسته است، دانش نیست

در قدیم به مال و ثروت، «خواسته» می گفتند. هیچ نرگس و گل سرخ، یک جا دیده نشده اند. در خانه ای که مملو از ثروت و مکنت است، علم پیدا نمی شود و آنجا که علم است، از سرمایه و زر و سیم خبری نیست.

ولی مکنت مالی، از لوازم پیشرفت علمی است. چون به هر حال در این روزگار، کمتر کسی می تواند در نهایت فقر و فاقه زندگی کند و در عین حال به همه وظایف علمی و معنوی خود نیز عمل نماید. مال، وسیله است و به قول مولوی، مال برای انسان، مثل آب برای کشتی است. کشتی بر آب تکیه می کند و پیش می رود؛ ولی اگر همین آب، به داخل کشتی نفوذ کند، موجب غرق شدن کشتی می شود.

آب در کشتی، هلاک کشتی است

آب در بیرون کشتی، پشتی است

درست است. ولی از آن مهم تر استفاده درست از مال و ثروت است. جهان اسلام، بیشترین سرمایه های طبیعی را دارد؛ ولی آیا توانسته است از این سرمایه ها برای پیشرفت علمی و غلبه فرهنگی خود استفاده کند؟ به هر حال این ابزار را نباید علیه خود به کار گیریم. گاهی وسیله ها، هدف می شوند و عرض بنده هم همین است که در حد وسیله بماند و هدف نشود. هیچ کس منکر این نیست که بالاخره باید مسائل معیشتی اهل علم، حل شود؛ ولی اهل علم نباید در مسابقه ثروت اندوزی شرکت کنند.

مال را کز بهر دین باشی حمول

نعم مال صالح خواندش رسول

یکی از مشکلات تولید علم در کشور ما همین است که تامین اجتماعی و عدالت اجتماعی، فراگیر نشده است. ما تولید علم را از عالم توقع داریم؛ بدون این که به توقعات او هم توجه داشته باشیم. حوزه و دانشگاه باید قدر سرمایه های علمی خود را بداند و نگذارد وقت فرزانگان و دانشمندان کشور، صرف تامین معاش و گذران عمر شود. ما گاهی صدها میلیون تومان خرج می کنیم که مؤسسه ای بسازیم و چهار نفر را تربیت کنیم؛ ولی قدر کسانی که قبلا تربیت شده اند و رشد علمی دارند و توانایی علمی آنان ابت شده است را، نمی دانیم! این خسارت بزرگی است.

از حضور شما در این گفتگوی صمیمی بسیار تشکر می کنیم و از خداوند برای شما طول عمر و توفیق بیشتر در تعلیم و تعلم آرزومندیم.

ثبت شده توسط : م.ر فرزین

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

تمامي حقوق اين سايت متعلق به دانشکده صدا و سيما قم است.